نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
از باز خواندن ِ نوشته های دورم...
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٩ : توسط : El

 

نگاه کردم و هی توی دلم آرزو کردم که نروی ... برگردی .... که ....
من که آخرش را می دانستم ... چرا پس باورم نمی آمد ؟!

حالا که می نویسم این ها را یادم به آن روز افتاد ... که هزار بار فیلم ندا را نگاه کردم ... و هر بار لا به لای بهت و درد و گریه منتظر بودم که دختر این بار دیگر بماند ... که آن طور ننشیند کف زمین به بهت ... که آن طور بی رحمانه که خوابانده اندش روی زمین ... که دست های ظریفش که می رود سمت سینه ی خیسش آن طور از نیمه راه رها نشود ... ! که یک جایی لا به لای فریاد های ندا نترس ... که یک وقتی میان التماس های  ِ ندا بمون ... ! ندا بماند ... نرود ...
که خون ... که خون ...
آخ ! ....
 اصلاً از کجا رسیدم به کجا ؟!
فقط خواستم بگویم که من این طور آدم احمقی (!) هستم ... که هر چقدر هم تهش را بدانم ؛ به یقین ... باز باورم نمی شود ... باز لابه لای گریه هام فکر می کنم اشتباهی ست ... این نیست ! نمی شود ! نمی تواند باشد اصلن ! نه این آخر مال این قصه نیست ...
بگذریم ...