نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
مفید در برابر باد شمالی...
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۳ : توسط : El

 

مفید در برابر باد شمالی

Daniel Glattauer
شهلا پیام

 

پیوست:

گردنم درد می کنه و چشمام نمی دونم چه مرگشه که به سفید حساس شده و نمی تونم چیزی بخونم یا فیلم ببینم.با این اوصاف دیشب حدود ساعت 1 کتابو گرفتم دستم که چند دقیقه بخونم و خوابم بگیره ... چند دقیقه شد تا 5 صبح ! اگه گردنم و چشمم داغون نبودن قطعن بازم دلم نمی خواست دست از خوندنش بکشم. الانم چند ساعت از تموم شدنش می گذره و من حالم یه جور بدی گرفته س. دلم هم تنگه. هرچقدرم سعی می کنم تحلیل کنم که خب الان چرا غمگینم بی نتیجه س. شاید چون تجربه ی عاشق شدن ِ مجازی و از روی نوشته ها رو دارم و داستانش برام  نوستالژیک بود حالم گرفته شده... اون احساسات درهم! اون اشتیاق... خواستن و انکار کردن... دونستن ِ بی سرانجام بودن رابطه و تلاش برای کنار گذاشتن عادت نوشتن و هربار بعد از چند روز از نو برگشتن... به اون ... یا شاید به نوشتن.. شاید چون دلم تنگ شد برای یه عشق این طوری داشتن... نه برای شخص خاصی... که فقط برای عشقی که توی نوشتن به وجود میاد... که این داستان یادم آورد چقدر از خلال برای هم نوشتن میشه عمیق تر و خاص تر عاشق شد... عاشق یه آدم ِندیده که شاید بهتر باشه هیچ وقت دیده نشه اصلن... یا شاید غمگینم چون خیانت(در هر سطح و با هر تعریفی) از ترسای بزرگه منه و امی خیلی جاها منو یاد خودم می انداخت متاسفانه... و من بارها گفتم اینجا که همیشه می ترسم به پسره خیانت کنم... یا نه اصلن... الان یه چیزیو فهمیدم! من بیشتر از تموم این حرفا غمگینم چون نمی دونم دلم می خواست داستان چطوری تموم شه...؟! اوهوم. همینه. همین منو ناراحت می کنه که نمی تونم انتخاب کنم دلم می خواست چه اتفاقی بیفته... در واقع هر اتفاقی میفتاد من بازم غمگین می شدم... اما اینکه نمی تونم انتخاب کنم حالمو بد کرده...

پیوست تر: می خواستم  اون بخش هایی از کتاب رو که دوس داشتم اینجا بنویسم. اما بعد دیدم نمیشه... به نظرم باید همه شو خوند... هر بخش جدا از بخش دیگه به اون قشنگی ای که واقعن هست نیست...