نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
جوان تر از آن که بتوانم زمین امن بی طرفی پیدا کنم و رویش بایستم.........
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٦ : توسط : El

 

اولش انگار می شد فراموش کنم، اما یک چیز در درونم ماندگار شد؛ مثل هوا بود و به چنگ نمی آمد. اما با گذشت زمان هوا شکلی ساده و روشن به خود گرفت؛ شکل کلمات و کلمات این ها بود:

مرگ ضد زندگی نیست، بخشی از آن است.

این را با صدای بلند بگویید و ببینید چه پیش پاافتاده است. عقل سلیم ساده؛ اما در عین حال مثل کلمات به نظرم نمی رسید، بیشتر به هوایی می مانست که تنم را پر می کند. مرگ در همه چیز دور و برم جا خوش کرده بود – توی وزنه ی کاغذ نگهدار، توی چهار دست بازی سالن بیلیارد. با هر نفسی مرگ را مثل ذرات ظریف غبار به درون ریه ها می فرستیم.
  تا آن وقت همیشه فکر می کردم مرگ جدا وجود دارد، در قلمرویی مجزا. بله، می دانستم مرگ ناگزیر است؛ اما هر وقت سر و کله اش پیدا شد، می شود برگشت گفت مرگ کاری به کار ما ندارد و اینجا زندگی است، در این طرف – و مرگ هم آنجاست. منطقی تر از این چیست؟
  اما پس از مرگ دوستم دیگر نتوانستم به مرگ این طور ساده لوحانه فکر کنم. مرگ ضد زندگی نیست. مرگ همین حالا در درون من است. این فکر سمج دست از سرم بر نمی داشت. مرگی که در آن شب ماه مه دوست هفده ساله‌ام را از من ربوده بود، مرا هم در چنگال خود گرفته بود.
   همین قدرش را می فهمیدم، اما نمی خواستم زیاد فکرش را بکنم. این هم کار ساده ای نبود. تازه هجده سالم شده بود ؛ جوان تر از آن که بتوانم زمین امن بی طرفی پیدا کنم و رویش بایستم.

 

 

گربه های آدمخوار / هاروکی موراکامی / مهدی غبرایی