نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
ری را می دونه که هیچ اردی بهشتی اون نمیاد...!
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۸ : توسط : El

 

الان رسیدم یه جایی که می بینم برای زندگی کردن ساخته نشدم. لااقل نه تو دنیایی که اینجوریه. شاید یه وقت دیگه یه دنیای دیگه واسه من خوب بود. اما اینجا و الان؟ نه. ازم برنمیاد. من فهمیدم که خوشحالیم اصلن به زندگی و خوشبختی ِ خودم بستگی نداره. حتی اگه تو زندگی خودمم همه چی پرفکت باشه -که با این همه مشکل فعلن چند سال نوری با پرفکت فاصله دارم- بازم من نمی تونم خوشحال باشم. شاید من اصلن برای مردن طراحی شدم نه زندگی کردن. من با پسره می گشتم و خوشحال بودم امروز. مغزم شلوغ بود. همیشه شلوغه. بعد یه وقتا صحنه های گذری تو مغزم می مونه و تاثیر میذاره اما اون لحظه بهش دقت نمی کنم. تو خیابون ... توی اون همه شلوغی و مردمی که هی الکی خوشحالی می کردن یه چیزی غمگینم کرد. اونجا حواسم نشد بهش. یعنی فقط یهو دیدم که غمگینم اما دلیلشو نفهمیدم... چند ساعت بعدش که اومدم خونه... داشتم آهنگ گوش می کردم... یادم اومد... بعد اشکام اومد... مسخره و لوس باشه برای همه شاید. اما برای من نیست... آقاهه میانسال و هیکلی بود. سوار دوچرخه ش بود. قیافه ش یه جور درد دار و بدبختی بود. یهو یه خانومه در ماشینشو وا کرد. بعد خورد به آقاهه. آقاهه بدبخت بود... قیافه ش درد داشت... دستش نمی دونم چی شد... بعد هی دستشو گرفته بود و هیچی نمی گفت... می تونست داد و بیداد کنه .... می تونست یه آخ بگه لااقل.... هیچی نمی گفت ولی... قیافه ش تو اون لحظه جوری بود که ته درموندگی بود... انگار خسته بود... انگار از بس هزار جور درد و بیچارگی داشت تو زندگیش دیگه حوصله  نداشت واسه درد دستش صداش در بیاد. جون ِ درد کشیدنش تموم شده بود انگار. همون جوری بی سر و صدا باز سوار دوچرخه ش شد رفت. کل این اتفاقا یه دقیقه هم نشد. حتی اون موقع نفهمیدم چقد ازش دردم شده. الان ولی که دنبال دلیل غمناکیم گشتمو و گریه م اومد فهمیدم.من نمی تونم زندگی کنم. حتی اگه خودمم هیچ مشکلی نداشته باشم دنیا پر آدمایی که درد دارن و من مجبورم فقط نگاشون کنم و کاری ازم برنیاد. همون طوری که واسه خودم برنیومده/نمیاد... الان واقعن دلم مردن می خواد. فقط یه مردن بدون درد لطفن!من هرچی زور بزنم زندگی رو بلد نمی شم. شاید خودم اگه این حرفا رو یه جا می خوندم می گفتم "اَه دختره چه لوس و مسخره س". اما باور کنین دست خودم نیست غمگین شدنم.

 

پی.اس. یه جایی بود تو فیلم "مادر" که اکبر عبدی می گفت "مادر مرد از بس که جان ندارد" همون جام...

پی. اس تر. اونجاش که خسرو شکیبایی می خونه "گریه نکن ری رآ ! راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است. دوباره اردی بهشت به دیدنت می آیم!" بعد یه جوری می گه انگار داره واسه همیشه می ره و لابد خودش می دونه که برنمی گرده دیگه. اما می خواد ری را شو آروم کنه. می خواد دلشو الکی خوش کنه که گریه نکنه. که غصه نخوره. و لابدتر که ری را گول نمی خوره... می دونم که میشینه تا بی نهایت اردی بهشت ِ پیش رو رو گریه می کنه ... همون جام... 

+ http://s4.picofile.com/file/7809320963/Taknavaz_ir_5.wma.html

 

بعد نوشت: چشمم داغون شده! کامنتا رو تا جای ممکن بدون جواب تایید می کنم یه مدت.