نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
 
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱ : توسط : El

دیروز سارا یه کامنتی واسم گذاشته بود. که اگه نزدیک هم بودیم چه کارای رفیقانه ای  می تونستیم بکنیم... بعد من بعد خوندش گریه م گرفت... از دیروزم هر بار می خونمش باز گریه م می گیره... یعنی دقیقن همون تصویر فانتزی من از دوستیه که هیچ وقت نداشتم... نزدیکم نداشتم یعنی... دلم می خواست کامنتشو بذارم اینجا که یادم بمونه. ولی فک کردم خوشش نیاد شاید. فقط دلم سوخت واسه ماهایی که اینقد بی دوستیم. اینقدررررررر....