نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
واسه برگشتنت هر شب درا رو باز میذارم.... *
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۳ : توسط : El


هنوزم که هنوزه اسم وبلاگ سارا تو وبلاگ  پریسا "دختری که گذشته ندارد"ه...و من هنوزم هر بار که وبلاگ پریسا رو باز می کنم رو لینک وبلاگ سارا کیلیک می کنم! می تونم از وبلاگ خودم این کارو بکنم... یا از گودرم .... یا نه اصلن همون کاری که همیشه می کنم... اون بالا تو آدرس بار یه اِس تایپ کنم تا اولین آدرس که وبلاگ ساراس بیاد... اما به جای این کارا هر بار رو اسم وبلاگی کلیک می کنم که دیگه الان با اون اسم وجود نداره... چرا؟ چی انتظار دارم؟ نمی دونم! انگار دلم بخواد برگردم اون موقع. انگار این اسم یه جور جادوه... یه جور ورده.... که اگه روش کلیک کنم همه چی برمی گرده به قدیم... سارا رو کی پیدا کردم؟ یادم نیست. لینکم کرده بود. اونوقتا حوصله داشتم. می رفتم آمار وبلاگمو روزی یه بار چک می کردم که ببینم کیا یواشکی لینکم کردن و کامنت نمی ذارن. بعد می رفتم وبلاگاشونو می خوندم. همین جوری کلی وبلاگ قشنگ کشف کردم که هنوزم خیلیاشو می خونم. سارام از همونا بود... اولین باری که رفتم وبلاگش یه عکس از خودش تو پروفایلش بود...  از رو اون عکسه و چن تا پستی که ازش خونده بودم فکر کرده بودم از اون دختراس که خودشو می گیره... فکر کرده بودم شبیه منه... یه پستی نوشته بود راجع به جذاب بودن آقاهای میانسال قد بلند ته ریش داره... با کلمه های من نوشته بود... با توصیفایی که تو ذهن من بود... گفتم که شبیه من بود. و فک کرده بودم چون شبیه منه لابد سخت نزدیک میشه به آدما... پس دوست نمی شیم باهم... حتی یه مدت بی که کامنت بذارم می خوندمش... حتی ترش این که بعدها می دونستم داره یه چیز مهم ِ بزرگ و قایم می کنه همون جوری که من کرده بودم... یادم نیس چطوری چیز نوشتم واسش و دوستم شد....
الان ولی فقط دلم می خواد برگردم به همون وبلاگ ... همون جا... و همه چی یه جور دیگه بشه... یه جور دیگه با سارا دوست بشم... یه جور بی درد... از سر تفاهممون توی همون آقای قد بلند ته ریش دار مثلن... نه که از سر تفاهم رو یه چیز درد دار... نمی دونم شایدم اون جوری دیگه قد الان دوست هم نبودیم... اما دست ِ کم شاید خوشبخت بودیم...
عجیبه که اینا رو گفتم. اومده بودم از عکس بنویسم. بنویسم عکس نگیرین اینقد. اینقد هول ِ اینو نداشته باشین که از خودتون و آدماتونو در و دیوار عکس بگیرین...که لحظه هاتونو تو عکسا ثابت نگه دارین.... یعنی من دیگه نمی گیرم لااقل... آدما با هم فرق دارن. شاید یکی پشیمون نباشه! من ولی از عکسام پشیمونم. از لحظه هایی که نگه داشتم پشیمونم. اومدم بگم  توان نگاه کردن حتی یه دونه شونو ندارم... که عکسا تا وقتی خوبن که آدمات پیشت باشن... اگه یکی از آدمای عکسات نباشن عکسا دیگه خاطره نیستن... شکنجه ن... یه روز این عکسایی که با ذوق جمع می کنی و توی هزار تا فولدر با هزار اسم و تاریخ آرشیو می کنی همه ش میشه خون.... درد... من دیگه عکس نمی گیرم... فیلم نمی گیرم... یادگاری نگه نمی دارم.... دنیای الان ِ من من قرار نیس با دست خودم تو هیچ فردایی کشیده بشه... مغزم به اندازه ی کافی خاطره دنبال خودش می کشه! تو یادم یه عالمه تصویر بد دارم که خیلی وقتا عاجزانه دلم می خواد پاک شن از حافظه م... پاک نمی شن ولی... بهم حمله می کنن... تو بیداری هم بهشون توجه نکنم شبا خوابشونو می بینم... لازم نیس دیگه دیگه دورمو پر از چیزایی کنم که حتی قشنگ ترینشون یه روزی قابلیت اینو داره که شکنجه م کنه...
انی وی من هربار رو اسمش کلیک می کنم و فکر می کنم یه پنجره وا میشه منو برمی گردونه ... مث اون کمده تو نارنیا که روبه یه باغ باز میشد....

 

پی.اس.  اینو چند روز پیش نوشته بودم اما پست نکرده بودم. تازگیا می نویسم اما حوصله پست کردن نوشته هامو ندارم. امروز پستش کردم چون رفته بودم وبلاگ پریسا ... به عادت دنبال لینک سارا گشتم... بعد دیدم در پی بسته شدن ِ گودر لینکدونی گودری هم سرجاش نیست! جالبه تو وبلاگ خودم متوجه نشده بودم!! هیچی دیگه! خیلی دلم گرفت.

 

*وقت نوشتنش نمی دونم از چی این آهنگ داریوش تو ذهنم هی تکرار میشد...