نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
بازی ِدوست داشتن که تمام می شود ...
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸ : توسط : El



نفرت برایم حس سختی نیست . "سخت نیست" یعنی این که اتفاق افتادنش دور نیست . همیشه رخداد ِ مکرری بوده برایم . آنی و بی هیچ مقدمه ای می رسد و آن قدر قوی و محکم است که به لحظه ای عمیق ترین دوست داشتن هام را بر باد می دهد. می دانم این همه بی ثبات بودنه توی احساس هام و این همه نوسان از اوج تا عمیق ترینی که بلدم ؛ هیچ خوب نیست و البته که هنوز نتوانسته ام طور دیگری بشوم . اما بلدم که وقتی نفرته می آید به میزان عزیز بودن آدم هام فراموشکار بشوم ! در واقع فراموشی کلمه ی راستی نیست . خب من همیشه دردم آمده که حافظه ام فقط چیزهای بد را بی تلاش توی خودش نگه می دارد و من تمام دل شکسته شدن هام را از هــــــزار سال قبل با جزئیاتش توی خاطرم دارم ...! اینطوری بهتر است که بگویم که بلدم به دلیل نفرتم یا به تصویر نفرت انگیزی که عزیزَم نشانم داده فکر نکنم .
که بفرستمش یک گوشه ی ذهنم و باز دوست داشته باشم . نمی بخشم . بخشنده نبوده ام هرگز . فقط بهش فکر نمی کنم .
نفرت برایم هیچ سخت نیست . اما بعدترش یک سخت بزرگ هست ! اسمش ناامیدی ست . این یکی دیگر آسان و آنی نیست . سر زده نمی آید . یک عالمه وقت لازم است . من به این آسانی از آدم هایی که دوست دارم ناامید نمی شوم ... دست شستن یک اتفاق نیست . زمان لازم دارد . من باید یک عالمه بارمتنفر بشوم و یک عالمه بار فراموش کنم و دوست داشته باشم تا جایی که بازی ِ دوست داشتن تمام شود .  که دیگرترش بازی را عوض کنم و بروم "دست شستن" را بازی کنم ... !
این چیزی نیست که برگشت داشته باشد ! که بشود بهش فکر نکرد/ ندیدش... ناامید که بشوم قصه تمام می شود . آدم ها ته می کشند . چیزی نمی ماند برایم ازشان که بشود دوست داشته باشمشان هنوز . اینجا همان جایی ست که آدم ها می روند توی زباله دان ِ تاریخ ِ دوست داشتن هام !
و من هرقدر که توی نفرت تزلزل می پذیرم؛ توی ناامیدی پایدارم !
و خب ! گریه ام تمام شد . خشم ِ چند ساعته ام هم . حالا می شود به خودم بگویم چه اهمیتی دارد ؟ یکی دیگر را هم پرت می کنم برود ! بی خیاااااال !