نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Alışmak bir yara Bağrımda kanıyor
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٥ : توسط : El

 

خب من واقعن بدشانسم که همه ش مریض میشم و هی دکتر می رم و هربار از ترس می میرم. این که الان اینقد از سرطان گرفتن و مردن می ترسم که قبلن نمی ترسیدم همه ش مال ِ پسره س... وقتی نبود نمی ترسیدم. الان می ترسم. چون نمی خوام بمیرم. چون می خوام با پسره خوشحال باشم. بعد امروز از خودم می پرسیدم خب با پسره چی کار می خوای بکنی مگه؟ از جوابم خنده م و گریه م با هم اومد! اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که دلم می خواد یه عالمه از این چیزای رنگی واسه خونه مون ببافم...! فک کن آخه چقد بیچاره گیه ته آرزوی آدم واسه خوشحالی همین باشه... بعد خسته م شد. یهو خیلی خسته م شد....

 


پی.اس. این آهنگو خیلی دوس دارم. نسخه ای بهتر ازش با صدای این خواننده که دوس دارم پیدا نکردم. خیلی دوسش دارم چون این مهم ترین چیزیه که اخیرن در مورد رابطه ها  فهمیدم. که عادت کردن از تمام عشقای دنیا محکم تر و سخت تره...

Alışmak Sevmekten Daha Zor Geliyor

+

لینک ترجمه ش