نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

اینقدر واسه خوشحال شدن تلاش کردم که بدنم درد می کنه. یعنی واقعی و فیزیکی حس می کنم بدنم کوفته س از تلاش کردن. و اینکه فکر می کنم دیگه باید رهاش کنم. اصولن با جنگیدن ِ من هیچ وقت هیچ اتفاق خوبی تو زندگیم نیفتاده. تو زندگی ِ من همیشه همه چی وقتی اتفاق افتاده که دلش خواسته بیفته... نه وقتی که من خواستم و جنگ کردم براش... باید خودش بشه. الهام وار و بی تلاش. مث ترسم از آب می مونه. چند ساله داشتم تلاش می کردم از آب نترسم . بی فایده بود. بعد یهو وقتی دیگه دست از تلاش کشیده بودم چند روز پیش خیلی بی تلاش و مطمئن از این سر استخر که واستاده بودم به تهش که عمیقه نگاه کردم و گفتم من قرار نیست غرق شم اینجا و تا تهش می رم! بعدش دیگه نترسیدم. یعنی چن بار بعدش هروقت دچار ترس شدم و هنگ کردم و داشتم غرق می شدم و دست و پا می زدم وهیشکی حواسش بهم نبود هربار وسط دست و پا زدن به خودم گفتم بی کول دخترم!  و سعی کردم یادم بیاد آب و باور کردم و باور کردم که اینجا قرار نیس غرق بشم! (الان کشفیدم زبون مغزم تو دلداری دادن خودم تو شرایط سخت انگلیسی شده) بعدش خیلی منطقی و خونسرد به خودم گفتم منظم دست و پا بزن که نری زیر.... همین. به همین سادگی. فکر می کنم باید دست از تقلا و جون کندن بردارم. اگه قرار باشه خوشحال بشم یه روزی میاد خودش. یه روزی چیزای بد تموم میشه اگه قرار باشه بشه. ممکنه هم نشه . انی وی تقلای من بی فایده س. بهتره بشینم به غصه خوردن.... آروم/بی تلاش/پذیرنده...


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٢/٥/۳ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()