نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Someday...
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٥ : توسط : El

 

حالم خوب نیس. ولی دوس دارم فکر کنم فاینالی یه روزی هم میاد که من اینجوری مث دختره ی هدر سبک و سرخوشانه دارم با سگم از خرید برمی گردم خونه... خونه م هم به یقین پسره داره... البته وقتی برسم خونه پسره خونه نیس. واسش غذای خوشمزه درست می کنم و به کارای دوس داشتنیم می رسم تا پسره برگرده. لابدم که وقت آشپزی با سگم بلند بلند حرف می زنم و نازش می دم. و لابدتر اینکه هیچ کدوم از کارام کارای مهمی نخواهند بود و صرفن چیزی خواهند بود که من دوسشون داشته باشم... یعنی چیزی که مهمه اهمیتشون نیس. فقط و فقط دوس داشتنشونه.