نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
خودت به من بگو بهشت ِ تو کجای این همه جهنمه...؟؟؟
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳ : توسط : El

 

*برای اولین بار تو زندگیم دلم خواسته مامان جوونِ یه دختر تینیجر باشم. مامان یه دختری که مال خودم باشه و علیرغم همه ی کله شقی های و پناهانکاری های اون سن دوسم داشته باشه. می دونم هیچ وقت نمیشه. چون من تا سی و چند سالگی نمی خوام بچه داشته باشم و از اون به بعدم که دیگه دیره و مامان جوونی نمیشم و در نتیجه احتمالش زیاده کلن بی خیال بچه بشم.

*دوس دارم یه ساز یاد بگیرم. ترجیحن ویولن. ولی فکر می کنم هم هزینه ی کلاسشو ندارم و هم دیر شده الان دیگه تو این سن. نمی تونم تصمیم بگیرم برم دنبالش یا نه.

* من از تصور نبودنت... رو شونه ی تو گریه می کنم..............
مال منه! من ِ همیشه در حال ترسیدن... ترسیدن از از دست دادن همین آدمای کم ِ مونده ش....