نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
*
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢ : توسط : El


-الان دلت می خواد به جای فرهاد، هرمز بود؟
آلاله فکر کرد و بعد گفت:
-راستش ، نه، چون آن وقت مثل یک جفت آدم بودیم که پایمان روی زمین نیست. بیشتر از آن به هم شبیه بودیم که بتوانیم با هم زندگی کنیم. من به کسی احتیاج داشتم که بتوانم بهش تکیه کنم. و پدرت بهترین متکای دنیاست.

چهل سالگی/ناهید طباطبایی