نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
همــــــــــــه گول خوردند ... ! *
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸ : توسط : El


از پنج شنبه تلفنمان قطع شد ! کابل نمی دانم چه اش قطع شده و معلوم نیست کی بیایند و درستش کنند! آدم نت که ندارد کلی وقت کش می آید توی زندگیش ! و من این وقت کش آمده را دوست دارم . که با یک عالمه کاری هم که داشتم حتی ، اما باز زمان رخوت داشت .
این روزها حالم بد بود / هست . اساساً  فکر می کنم یک عالمه چیز هست که توی زندگیم سر جایش نیست ! در واقع خودم جایی که باید نیستم ! چند ساعت پیش همین طوری برای اینکه حالم خوب بشود مثلن ، Brothers را از فولدر فیلم های ندیده ام انتخاب کردم برای دیدن . فکر می کردم به خاطر ناتالی پورتمن َش حتمن حالم خوب می شود ! یک وقتی که دنیا قشنگ تر بود می آیم و ازعشقم به ناتالی پورتمن می نویسم ! از اینکه چه همه قشنگ ترین زن زندگی من است ! چه همه می میرم برای چشم هاش و معصوم بودنش ... برای شکنندگیش ... زنانگی اش ... برای صدایش حتی !
یک وقتی می آیم می نویسم که چه همه برایم دخترترین زن دنیاس ... !
فیلم خوبم نکرد . غمگین ترم کرد .
حالا نشسته ام اینجا و برای بار هـــــــــــزارم گذاشته ام دو تا از غمگین ترین آهنگ های دنیا پلی شود و من هی بغض کنم ! من عاشق این غمگین ترین آهنگ های دنیام هستم !
فقط آن آهنگ های غمگینی را جا می دهم توی این دسته که غمگین شدن همراهشان مرز نداشته باشد ... محصور خاطره ای نباشند ... که هر لحظه بشود گوش داد بهشان و گریه کرد . بی که آهنگ ، خاص ِ آدم ِ خاصی/ لحظه ی خاصی باشد ... بی که حتی مفهوم کلمه های ترانه اش تاثیری توی عمق ِ حزن ِ آدم بگذارد ... من بهشان می گویم ترانه های بی وطن ! بس که در بند ِ جایی/لحظه ای/ خاطره ای نیستند . من عاشق ترانه های بی وطن هستم همان قدری که عاشق آدم های بی وطن/بی بندم .
و حالا اشک هام دارند سر می خورند برای چیزی که نمی دانمش ... در واقع برای "هـــــــیچ" .
احساس می کنم دارم تمام داشته هام را می بازم . آدم هام را / لحظه هایی که می شود تویش بخندم را ... من دارم می بازم و فقط نگاه می کنم . حتی تلاش هم نمی کنم که فردا روزی بتوانم به خودم بگویم : هی دختر تو جنگیدی !
نه من نمی جنگم/ نجنگیدم/. سعی هم نکردم حتی . من فقط تماشا کردم ... و آدم هام / روزهام  یک به یک رفتند ...
من هیچ کاری نکردم .
من نشستم . تماشا کردم . حتی چشم هام را نبستم هم ــــــــــــ .

 

 

*گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد!
آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست...
همه گول خوردند...

"هدایت"

 

تاریخ/ نیمه شب 14 آذر .

 

_______________________________________________

بعدتر نوشت :

 

به م.ف. عزیز ... !

دو هفته پیش دیدم یک سالی شده که هیچ آدم تازه ای به آدم های نوشته ایم اضافه نشده که پای نوشته هاش ذوق کنم ! افتادم به صرافت پیدا کردن یک آدم ِ تازه برای کشف کردن ... آخر من عاشق اینم که آدم ها را از توی نوشته هاشان کشف کنم . یک عالمه جا رفتم / یک عالمه نوشته خواندم / بعد درست جایی که نا امید شده بودم شما پیدا شدید ... خواستم مراتب سپاسم را به عرضتان برسانم .

با تقدیم احترام و سپاس .