نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
 
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳ : توسط : El

 

برای اولین باره توی همه ی زندگیمه که دارم نمی نویسم. نه اینجا و نه برخلاف همیشه تو هیچ وبلاگ یواشکی ای! فکر می کنم از دلایلش اینه که نوشتن برای من آنالایز کردن خودمه و من مدتیه از تحلیل خودم دست برداشتم. شایدم ازش خسته شدم. یا شایدتر خودمو به اندازه ای که فعلن لازمم بوده شناختم. حالم بد نیست. خوب هم نیست. فقط رسیدم به یه جایی که می خوام به خودم یاد بدم فکر نکنم... فکر نکنم و بذارم دنیا راه خودشو بره...

 

*نمی خوام اینجا رو ببندما! و این رو ننوشتم هم که خودمو لوس کنم و بقیه بیان بگن بنویس و نوشته هاتو دوس داریمو اینا! فقط خواستم توضیح بدم که دقیقن کجام الان!

*هنوز نمی تونم کامنت بذارم واسه کسی:(

* مه تا ؟؟؟ مرسییییی. یادم میره هی که بگم مرسی ... که آهنگه از آهنگاییه که خیلی دوسش دارم اتفاقن.. خیلی گریه کرده بودم باهاش روزای اولی که کشفش کرده بودم... مرسی مه تا واسه حس خوبی که بهم دادی:):***