نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
موهاش دریا بود/دنیامو زیبا کرد/فهمید دیوونه م/موهاشو کوتاه کرد....
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٤ : توسط : El

 

وقتی سر کلاس زبان ازمون سوال می پرسن طبق معمول.... از اون سوالای توأم با گیر دادن که ما مجبور بشیم هی حرف بزنیم و بعد ما حرفامون تموم میشه... وقتی دیگه مغزمون تموم زوراشو زده و هیچی نمونده تهش که بگه و هی معلم اصرار داره بیشتر حرف بزنیم و ما دیگه حتی یک جمله هم نداریم به واقع.... درست همین جا تو کلاس رواج داره که بچه ها بگن just this.... حالا من همون جام... هیچی ندارم که بگم جز همین.... بارها وقتی دلم برای سارا تنگ شده این عکسه رو نگاه کردم و گریه م اومده... و برعکس! یعنی عکسه رو دیدم و یاد سارا افتادم و گریه م اومده... در واقع هیچ عکسی تا حالا برای من اینقد سارا نبوده! حتی عکسای واقعی خودش.... یعنی مثلن نشده دلم براش تنگ شه و به عکس خودش نگاه کنم ... به جاش اینو نگاه کردم همیشه.... وات اور... ! الان چیزی ندارم در مورد این پست جز این که دلم خواسته این عکس و بذارم اینجا و بگم... just this...