نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
...
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢ : توسط : El

 

تولد توتی یادم رفت. از غصه مردم. به پسره گفتم یادم رفته. گف خب زنگ بزن معذرت بخواه! گفتم زنگ نمی زنیم هیچوقت به هم! دلداریم داد که اونم اگه به جای تو بود و می رفت سر این کار مسخره و فکرش هزار جا بود ممکن بود یادش بره! گفتم بی فایده س حرفش... باید یادم می بود... نبود. حق ِ هیچ توجیهی رو ندارم. به سیس گفتم که چه آدم گه دوستی نابلدیم و اصن بیخود نشستم غصه می خورم اگه برم خارج دوستی ندارم وقتی کلن عرضه ی دوستی ندارم. بهش مسج دادم تو وی چت که تولدت یادم رفت. همین. بی توجیه . به عذر خواهی. با یه عالم اسمایلی ِ گریه! نه از اون اسمایلی گریه ها که شر شر داره اشک می ریزه و خیلی تصنعیه! از اون یکی که وقتی واقعن ناراحتم ازش استفاده می کنم ... اونی که داره چشاشو از غصه فشار میده و از گوشه ی چشش اشک میاد. بعدم اونقدری اعصابم خورد بود که ده و نیم رفتم تو تختم به فکر کردن و حرص خوردن و غصه خوردن تا خوابم برد! صب دیدم جوابمو داده ... جواب مهربون ِقربون صدقه دار... :) یه کم از غصه م کم شد. اما فقط یه کم. یه چیزی خراب شده. داره خراب ترم میشه. یه چیزی که هیچوقت درست نمیشه... امروز روز خوبی نیست و فکر می کنم که خودمم... که الهه س که خراب شده...

 

پی.اس.

این عکسو خیلی قبل کنار گذاشته بودم که بگم اگه می تونستم هرچی دوس دارم واست بگیرم... اینو بهت کادو می دادم... می دونم اونقد خر و کوچولویی که با همین کلی خوشبخت شی...