نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
"بچه" َمه ... !
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱ : توسط : El

از تمام کتاب هایی که خوانده ام / از تمام فیلم هایی که دیده ام / از تمام وبلاگ هایی که می خوانم ؛ هـــــــزار جمله بوده که دوست داشته امشان ... هــــــزار جمله برای مردن ...بعد می دانید؟ من فراموشکارم . هیچ هم تاثیری ندارد که چه همه جمله ها را مرده باشم . بعدترش چیزی یادم نمی ماند ازشان . اصلن فلسفه ی پیدایش این همه کاغذهای یادداشت توی زندگیم و گوشه نویسی های بی ربط جزوه هام حتی ؛ همین فراموشکاری ست . یک وقتی از این همه کاغذ یادداشت های بی در و پیکر توی زندگیم می گویم برایتان!
آن وقت از تمام این همه کتاب ها / فیلم ها / نوشته ها /شعرها ... همه اش چند جمله توی خاطرم مانده . بی که سعی کرده باشم از بر کنمشان ! خودشان آمده اند و مانده اند ... پررنگ و غلیظ ... رنگ خون!  این چند تا همان هایی هستند که من با همه ی وجودم احساسشان کرده ام ... دست کشیده ام به تن کلمه هاشان ... جمله هایی که مطمئن بوده ام من هم می شده که نویسنده شان باشم ! که اصلن کلمه به کلمه اش سوزانده تنم را ؛ آن همه که فهمیده امش ...
بعد لزوماً هم جمله های پیچیده ای نیستند ! مثلن سارا یک بار نوشته بود "  اصلن چرا ما تو این خونه یه مشت بد بختیم...هان؟ ..."
این تنها جمله ای باشد شاید که من از تمام حرف هایی که تا به حال خوانده ام ازش ، این همه پر رنگ یادم مانده ! اصلن انگار یک عالمه سال بود که دنبال این جمله بوده ام و نمی شد این طوری که باید بگویمش ... که مطمئنم همان قدری که سارا فهمیده من هم فهمیده امش ...

همه ی این ها را گفتم که بگویم من هیچ از نهال نمی دانستم تا همان روزی که مرد . که حتی اگر ف/ی/س بوک نبود همین را هم نمی فهمیدم بس که از شنیدن هر خبری از سیـ/است و جنگ می ترسم و دردم می آید . و حالا هم از این قصه همین قدرش را می دانم و می فهمم که دختری مرگش را انتخاب کرد ... که به مردن رسید ...  که عزیزش هم پیش ترش مرگ انتخاب کرده بود ...
من هیچ وقت نهال را نمی شناختم اگر که نمی مرد ... هیچ وقت  نمی خواندم توی وبلاگش توی لحظه های قبل مردنش نوشته :

به رابعه
به نشاط
به ستاره  به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به...
به این یه ذره من ِ از بهنام مانده
به پنجشنبه هایمان ...........................

اگرکه نمی مرد من هیچ وقت این همه دوستش نمی داشتم ...   تحسین نمی کردمش... که یعنی یک نفر چه قوی می شود که باشد ... اوهوم قوی !
تمام دنیا هم که جمع شوند و بگویند خود کشتن از ضعف آدم هاست ؛ من نمی پذیرم . که درست برعکسش است . که خیلی از ماهایی که می دانیم زندگیمان چه همه مرده گی ست ... / که چه همه "هیچ" یم / که یقین داریم آن قدری خسته و مستاصلیم که هیچ وقت چیزی بهتر نمی شود درونمان؛ اگر این همه ضعیف نبودیم خیلی قبل تر تمام کرده بودیم خودمان را . که خیلی مثلن زندگی ها از سر ضعف است اصلن... ( البته که منظورم تمام خودکشتن ها نیست ... )

این ها را گفتم که برسم آن جایی که نهال به عزیز مرده اش نوشته :
 
هی بهنام. لعنتی. نامرد.
تک مرگ رو سگ گائ/ید. آره!
آخه بچه با نبودنت چه کنم؟

ازهمان جمله هایی ست که یادم مانده / که سوخته ام ازش ... که باورتان نمی آید از همان چند ماه قبل تا به حال چند بار تکرارش کرده ام و هر بار بیشتر سوخته ام / بیشتر بغض کرده ام ... گریه کرده ام حتی ...
که هر بار با خواندنش دانسته ام اگر پسرک طفلکیم بمیرد چه سوختنی دارد ... که اصلن اولین بار بعد این جمله بود که فهمیدم آقای او نباشد که یک وقتی من چه دردم می آید ... بس که این جمله جمله ی من بود ... که اصلن اینجا که می گوید "بچه" انگار یکی سینه ام را خراش می دهد ... که می فهمم چه هم بهنامش بچه اش بود ! که من حتی می توانم بشنوم صدایش را / لحنش را ! ... این طور که پرعشق می گوید نامرد / لعنتی .... که اینطور از سر درد از بهنامش می پرسد "چه کند؟"؛ با سرزنش ِ از سرِ استیصال ِمادرک هایی که دلشان نمی آید حتی تندی کنند با پسرکشان  .... من همین جای جمله می میرم هر بار .... بس که آهنگ مردن دختری را می شنوم که می داند هیچ کاری نمی تواند کند با نبودن عزیزش ... آخ که این چند کلمه چه پر درد مانده اند توی زندگیم این همه روز ... که من ایمان دارم مال من هم هستند همان قدری که برای نهال ...
من حتی احتمال این را را می دهم که یک روزی پسرکم را نخواهم و بروم ... اما نباید بمیرد ... نمی تواند .... حقش را ندارد اصلن ...

بس که "بچه"ام است ...