نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
متنفرم ... از چی ؟ کی ؟ خودم ؟ خدا ؟ نمی دونم. فقط متنفرم.
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸ : توسط : El

 

+ ......

 

هرچقدر هم این نوشته ی زیتا بی نظیر باشه... اونقدری که من بشینم باهاش زار زار گریه کنم... اما تهش با دروغ تموم میشه... پوچه.. محض دلخوشیه... زنده نمی مونن. تو آسمون بودن/نبودنشون هیچ وقت از دردت کم نمی کنه... ادامه پیدا می کنن اما نه تو زنده بودن بچه هاشون... که تو هزار بار از درد مردن بچه هاشونه که ادامه پیدا می کنن... تو همه ی سال های بعدی که لازمشون داری و می میری هربار که نیستن ادامه پیدا می کنن... تو همه ی خوابایی که باید ببینی و حتی تو خواباتم مریض و درد دار و درگیر مردن باشن و تو با گریه از خواب پاشی ادامه پیدا می کنن... تو همه ی زندگی ای که بهم می ریزه... تو خونه ای که خراب میشه... تو درد / درد / درد/... تو همه ی خاطره های خوبی که هیچوقت برات خندیدن نمیارن دیگه و حتی از یه جایی سعی میکنی به یادشون نیاری چون با هربار یادآوریشون تا هزار سال بعد می تونی زار بزنی...

آره ... تو همه ی این همه مردن ِ دختراشون/بچه هاشون هستن...ادامه پیدا می کنن...