نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
yol arkadaşım...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٤ : توسط : El

 

یه جایی هست قبل از خوابیدن که آدم دیگه بیدار نیست ولی خوابم نیست...! که یه سری فکرای درهم ، بدون کنترل و ناخود آگاه میان تو ذهن آدم.... همون جا داشتم از خودم می پرسیدم چرا باهاش موندم؟ که چیه برام؟ چه اسمی می تونم بذارم براش؟ چه عنوانی؟ چه لیبلی؟ شوهر؟ نه به قطع. دوست پسر هم نه حتی. دوست هم نه دقیقن. وقتی با تصویر پیش ساخنه ای که از اخلاق و ظاهر همه ی این ها تو ذهنم دارم فرق می کرده همیشه. همین طور وسط خواب و بیداری تو ذهنم دنبال یه چیزی می گشتم... یه نقشی که راضیم کنه ... که خود ِخود ِش باشه... همه ش باشه... اونوقت از همون ناخودآگاه جوابمو گرفتم... و عجیب که تو هیچ کلمه ی فارسی ای برام جا نشد... فقط همین راضیم کرد... همین که yol arkadaşım ه .... همینه... همه شه... باهاشم چون می دونم راهمو هرراهی که انتخاب کنم / هرچقدر هم که عجیب و غیرقابل درک برای بقیه... اون می فهمه... می فهمه و توی "همـــــه" ی راه های دنیا رفیقم می مونه...