نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
تو وقتی شعر میخونی منو یادت میاد اصلن؟به یادت موندن اون روزا که دیگه برنمیگردن؟؟
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٤ : توسط : El

 

+http://cdn.iromusic.pro/archive/2013/11/192/binaam-Hanooz_Baroono_Doost_Dari-(IroMusic)-763.mp3

این آهنگو منظر گذاشته بود تو وبلاگش... گذاشته بودمش تکرار بشه و هربار شنیدنش غمگین ترم می کرد. برام یه ماهیت خیس ِ بغض دار داشت/داره... دلیلشو پیدا نکردم اول! آخرش پیدا شد ولی... چون شبیه  قدیمام بود... خیلی قدیما... وقتی دبیرستان می رفتم؛ وقتی 18 سالم بود، چند سال بعدترش حتی... تا حوالی 22 سالگیم یعنی...

و من نفهمیدم که کی عوض شد همه چی/خودم.... اما آخرین جایی که یادمه "خود"م تو این آهنگ جا می شد... توی کتاب شعر و بارون و عشق آتشین ....22 سالم بود... و من نفهمیدم کی  برام زندگی یه چیز خیلی معمولی تر و روزمره تری شد...  که اون همه رویا و آرزوی زندگی پر هیجان ِ مثل فیلما جاشو با یه آرزوی خوشبختی ِ معمولی ِکوچولو عوض کرد...

چند روز پیش که واسه اولین بار توی همه ی این بیست و شش سال دلم خواست برم واسه خودم یه کفش خیلی پاشنه بلند بخرم ترسیدم... وقتی آدم ِ کتونی و صندل (سندل؟) و کفشای اسپرت رنگی دلش کفش پاشنه بلند بخواد ینی یه چیزِ مهمی عوض شده! و من ترسیدم... ترسیدم که منم مث بیشتر سی ساله های دور و برم بشم... سی ساله های خونه و شوهر و بچه... سی ساله های کم آرزو/بی آرزو... سی ساله های خستگی های مکرر... سی ساله های زن! یادمه اونوقتا (یعنی قبل ِ بیست و دو سالگیم) همیشه آرزوم بود یه سی ساله ی دخترونه و رنگی باشم!  و الان از این همه دورشدن از آرزوم خسته و ترسیده م...