نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گی نشستم ... ! شاملو
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳ : توسط : El

خشمگینم  . خشم که می گویم نه از این عصبانی شدن های همیشگی ها ! نه . دقیقن منظورم "خشم" است . یک چیز بزرگ و عمیق و هولناک . حتی نمی توانم بیایم اینجا و بردارم بنویسم که از چه خشمگینم ! چون نمی فهمدش کسی . حتی ممکن است مسخره هم باشد برای بقیه ! دلیلش هم این نیست اصلن که واقعن مسخره ست ها ! نه . دلیلش این است که اساساً چیزی نیست که بشود توی یک خط و دو خط و ده خط و اینها جایش داد ! اصلن هیچ کلمه و جمله ای برای تعریفش بلد نیستم آن قدر که بزرگ است ... آن قدر که به "عجــــــــــــز" رسیده ام ازش !

یعنی بس که این موضوع "روانی" و "خشمگین"م کرده که حس می کنم می توانم یک عالمه آدم را بکشم حتی ! به ساده ترین دلیل ها !

مثلن می روم وبلاگ کسی ؛ بعد می بینم نوشته ام را برداشته ، یک مدل مسخره ای چند تا کلمه را تغییر داده بعد مثلن پررو پررو تقدیمش کرده به کسی ! بعد من این قابلیت را در خودم احساس می کنم بکشمش ! نه چون حالا نوشته ی ام خیلی خاص و قشنگ بوده و اینها !  اصلن . فقط چون با همه ی وجودم نوشته ام برای کسی ... برای آدمی که عزیزم بوده ... دوستم بوده ...  مثلن برای یک لحظه ی درد دارش نوشته ام .... یا برای خاطره ای نوشته ام که مال اوست فقط ... خلاصه نوشته ام خاص آدم ِ من بوده ... بعد دلم می خواهد صاف توی صورت آدم های دزد بالا بیاورم ! و این یعنی که من خیلی خشمگینم ! چون توی این همه باری که توی این چند سال این بلا را آورده اند سر نوشته های طفلکیم هیچ باری اینقدر خشمم نیامده که این روزها می آید ! یعنی یک طوری ناله و نفرین می کنم بعضی ها را که هیچ بعید نیست پس فردا بیفتند بمیرند !  واقعن تا این حدهااا!

یا دیروز دلم می خواست چاقو داشتم آقای راننده را می کشتم که چهل دقیقه ما را معطل کرد تا از دوستش چیزی بگیرد ! یعنی چی که من 11 شب برسم خانه ! چقدر یک نفر می تواند پررو باشد مگر ؟!

وااااااااای من حتی دیروز می توانستم توی صورت آن جناب مرتیکه ی عوضی مدیر ماهان با لذت بالا بیاورم ! با آن همه پولی که به فـــ . ا . ک دادم توی آموزگاهشان !

وای که چه همه آدم تـ .خـ. مـ. ی توی این دنیا هست که من می توانم مغزشان را بپاشم روی یک دیوار مطلقن سفید !!!

بعد اصلن فکر نکنید اینها که گفتم علت ِ خشمم هستند ها ! آن خشم اصلی و بزرگم که دلیل همه ی این خرده خشم هاست ، از ماهیت دهشتناک تری برخوردار است ... یک طور هیبت کشنده ای دارد که هی هم بزرگ تر و سنگین تر می شود ... بعد هیچ کس هم نمی فهمد که دارم چه له می شوم ! یعنی بیشتر از پیشانیم که از این همه اخم کردن های مداوم دارد می میرد از درد ؛ استخوان هام درد می کنند . حس می کنم خرد شده اند ... می خواهم بروم بمیرم اصلن ! :((((((((((

 

پیوست : برای پستم مناسب تر از این تصویری پیدا نکردم ! :|

 

پیوست تر : و تمام این پست چیز(!)شعره مسخره را رها کنید و به جایش با غمگنانه ترین و پرتأثرترین و بی "چاره"ترین لحنی که بلدش هستید به جای من بخوانید (که همه ی من فقط توی این کلمه ها جا می شود بی کم وکاست) :

هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گی نشستم ... !