نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
هزار بار التماس کردم به مغزم که Stop Thinking...
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥ : توسط : El

من به سارا حسودیم میشه / به گیلدا هم... چون می تونن از مامان و باباشون بنویسن. من نمی تونم... شهامتشو ندارم... من فقط تنها چیزی که دلم میخواد اینه که میشد ناخونامو فرو کنم تو سرم... مغزمو بکشم بیرون و تو دستم فشارش بدم تا له بشه...  ببینم که لای گرما و خون ... همه چی له می شه... همه چی می میره... همه ی خاطره ها و فکرا و ترسا... همه چی...