نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
آینه ای برابر آینه ات می گذارم ... تا از تو ... ابدیتی بسازم (!)
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤ : توسط : El

 

از این همه نوشته های پر حزن ِ آدم ها خسته ام . از اینکه توی تمام وبلاگ ها آدم ها غم دارند ... از اینکه همه جا کسی مرده ... از اینکه همه جا آدم ها گم شده اند و تا هـــــزار سال بعد هم قرار نیست که پیدا شوند ...
همین حالا داشتم جایی ؛ نوشته ای می خواندم . دختری داشت قصه ی دوستش را می گفت ... دوستش مریض بود . همه ی سال های زندگیش قرار بود مردنش نزدیک باشد . اما با این همه مردنش ؛ دخترک ترد و خوشرنگ و شاد بود ... عاشق شده بود  ! طردشان کرده بودند ! خانواده ی پسر عروس مرده که نمی خواستند ! زندگیشان را گذاشته بودند توی کوله شان و رفته بودند دو نفری یک جایی برای خودشان سقفی ساخته بودند توی این دنیای پرزمستان بی سقف ... چند سال بعدترش همه از دور می شنیدند که از سقفشان چه خانه ی گرم  ِ قشنگی ساخته بس که "زن"  بود ... ! و زن بودن که کار هرکسی نیست !
من احمق به این جای قصه که رسیدم لبخند زدم . کیف کردم که وای بالاخره آخر قصه ی بدِ دردداری ، خوب تمام شد . بعد دیدم بعدترش نوشته که سی سالش که شد مرد !
فکر کن ! من هنوز هم باورم نیامده که هیچ سرانجام ِ خوشرنگی نیست ... اینکه دنیا دارد در قصه های حزین غرق می شود خودش به اندازه ی کافی جای تاسف دارد ... تحمل این که من این طور آدم ِ احمقی هستم دیگر فراتر از توانم است !
بعد فکر می کنم ماها همه یک مشت آدم ِ گم شده ی خسته ی بی سامانیم که پناه آورده ایم به اینجا ! که همه سرخورده از واقعیت فکر کرده ایم می شود اینجا زندگیمان را یک طور دیگری بسازیم ... من دلم برای همه مان می سوزد !
یعنی فکر می کنم چه همه استحقاق بیشتر از این ها را داریم ... ! بس که اینجا مانده ایم هی داریم به هم شبیه تر می شویم و با آدم های آن بیرون فرق دارتر ... حتی نوشتن هامان هم شبیه هم است . یعنی گاهی شده بروم جایی بعد فکر کنم این که عین نوشتن ِ من است ... ! نه فقط که ادبیات ِ نوشتاریمان ؛ که اصلن معناهامان تکراری ست . اصلن من این روزها یک طوری وحشت زده شده ام از اینجا / از خودمان  ! احساس می کنم هیچ چیز تازه ای نیست / نخواهد بود . همه ادامه ی هم هستیم به تکرار .
بین دو آینه باشیم انگار ؛ _آینه های که نمی شکنند _ توی یک ابدیت ِ پریشان گیر کرده ایم و قرار نیست هیچ آخرین تصویری وجود داشته باشد ! ماها تا ته دنیا همین قدر شبیه ؛ تکرار هم خواهیم ماند ...
انگار همه چیز یک کپی پیست بزرگ ِ مکرر باشد ! فونت هامان عوض شده فقط !
و چه همه تاسف برانگیزانه است که فونت قصه را عوض نمی کند ... !

 

 

پیوست : قشنگ ترین نقاشی دنیاست به نظرم ... !