نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
و هنـــــــــوز "کاملاً شخصی، عمیق، و بی هیچ اختیاری از خود."
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٢ : توسط : El

 

من گریه دارم. دخترخاله م بعد از چند سال اومد ایران و دیدمش. قدر یکی دو ساعت. و من همینم به زور رفتم! من دوس داشتم اصلن نبینمش. درک نمی کنم کجاش گریه داره. توانایی انالایز کردن خودمو از دست دادم تازگیا. و این چیزیه که من همیشه توش مهارت داشتم. شاید اصلن اینکه نوشتنم نمیاد هم مال از دست رفتن همین تواناییم باشه... قبلنم بارها گفته بودم نوشتن برای من تحلیل ِ خودمه... دخترخاله م حتی دختر خاله ی واقعیم نیس... حتی اونوقتا هم که نرفته بود سالی یه بار می دیدمش... اما من طور ِ عجیب و غریبانه ای دوستش داشتم و هنوز دارم هم...  شاید هم زیاد عجیب نباشه! یه جور ساده بودن داشت که شبیه من بود... و یه شبیه بودن ِ مهم ِ دیگه هم داشت به من! اینکه باباش مرده و دوس دارم اینجا اینم بگم که باباش از قابل احترام ترین آدماییه که تو همه ی زندگیم دیدم... انی وی من دوسش داشتم... زیاد و عجیب... اونقدر زیاد که وقتی رفت همه ی همه ی ارتباطم رو تا جایی که بر می اومد ازم و بسیار بیشعورانه باهاش قطع کردم... چرا؟ درک نمی کنم درست.. فقط حس می کردم/می کنم اونقدری عزیز بود برام که با چت و تلفن نمی تونم به قدر دوست داشتنم داشته باشمش... و ور ِ روانی ِ مغزم به اینجا که می رسه همیشه هر راه ارتباطی ای رو نابود می کنه!

الان گریه دارم. گریه دارم و نمی فهمم چرا یکی  هی داره تو سرم می خونه....

آه! سانفرانسیسکوی سورئال من/آه! پاریس بد نام شده/آه! فرانکفورت نفرینی/میلان خسته، میلان تنها/کلنِ کلافه/بخند، بپاش، بِشاش، بَشّاش/و انزلی که جا گذاشتمشـــ...........

و من احساس می کنم یه عالمه چیز و یک عالمه ادم هست که جا گذاشتم... و جا خواهم گذاشت و این آهنگ به یقین همیشه آهنگ زندگی من می مونه...

دلم می خواد بازم بنویسم یه عالمه بنویسم تا بفهمم چمه... اما انگشتام واسه تایپ کردن درد می کنه... شایدم مغزمه که درد می کنه...

 

پیوستشم این باشه :

http://my--immortal.persianblog.ir/post/289/