نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
می طلبه خیلی غمگینانه mustafa ceceli گوش کنیم...
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٦ : توسط : El

 

*کتاب نمی خونم/فیلم نمی بینم/نقاشی نمی کنم... یعنی همه شو می کنم اما خیلی کم و به زورانه... یعنی فقط برای اینکه از بیخود بودنم کم کنم! دلم می خواس هر روز زبان می خوندم... هر روز نقاشی می کردم... هر روز ورزش می کردم... و البته واسه تموم این کارا باید پول به قدر کافی می داشتم و لازم نبود تموم روزمو تلف کنم! و از همه چی بدتر اینه که از خیلی چیزا و خیلی آدما متنفرم ... و از خیلی چیزا تو خودم هم... و از اینکه می تونم این همه متنفر باشم هم متنفر و عصبی ام...

 

*یه چیزی می خوام ... نمی دونم چی... یه چیز خوب ِ آشنای لبخند دار...

 

*من سین نیستم! من آدم شوهر و بچه ی صرف نیستم. من دلم می خواد زن ِ یه خونه ی کوچیک آروم ِ روشن باشم... یا بعدترهاش مامان یه بچه ی گرد ِ خنگ که زیاد حرف بزنه... اما اینکه زندگیم فقط همین باشه که یه بچه داشته باشم و درست بزرگش کنم راضیم نمی کنه... یه چیزی بیشتر می خوام... و  اینکه الان با اون تو یه جا واستادم و فرقی باهاش ندارم از خودم و همه چی متنفرم می کنه... من می دونم باید یه کاری کنم. اما نمی دونم چه کاری. انگار تو یه حجم چسبناک ِ گرم گیر افتاده باشم. نمی تونم خودمو بکشم بیرون.

 

***** (این 5تا ستاره لازم داره) سارا یه عکسی برام فرستادیا اون روز... همون که جلو آینه گرفته بودی...  من اون عکسو خیلی بی دلیل دوست دارم... یعنی یه طوری که نگهش داشتم و وقتی نگاش می کنم خیلی مامانونه قربون صدقه ت می رم... بعد می دونی تو واسه من شبیه چی هستی... خیلی بی دلیل و بی توضیح شبیه برفی هستی که روش آفتاب تابیده باشه...