نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
*
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧ : توسط : El

 

ترلان از دیدن رعنا یکه می خورد و فکر می کند دوستش تنها پاسبان دنیاست که چشم هایی به این زلالی و شفافی دارد و پوستی سفید و صاف مثل برف. اما چشم های یک دوست می تواند چیز دیگری را هم ببیند. دیگران آن را می شناسند و با کلمه ای به نام وفاداری تعریفش می کنند. رعنا وفادار است. فراموشش می کنی ولی از دستش نمی دهی. می دانی اگر برود، یک روز برمی گردد و اگر تو بروی و سال ها بعد برگردی پیشش، در آغوشت می گیرد.

 

ترلان / فریبا وفی