نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
چهارشنبه . چهار/تیر/93
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٠ : توسط : El

مانتوی رنگولی ای که که واسه تولدم ازت کادو گرفتمو عاشق رنگاشمو پوشیده باشم... با هم رفته باشیم شهر کتاب ... تو پای صندوق پول خریدامو حساب می کنی و من طبق معمول که تا آخرین لحظه نمی تونم دل بکنم از اون همه رنگ و کتاب و ... تند تند و با عجله تا دقیقن آخرین لحظه چرخ بزنم بین قفسه های وسایل نقاشی... بعد تو محو نگاه کردنم باشی... من حواسم بهت نباشه ... اما تو هی کیف دار نگام کنی... یه جوری که نفهمی خانومه بقیه پولتو داره بهت میده ... من ولی حواسم به خانومه باشه... که برگردم سمتت و ببینم یه جوری حواست به منه که انگار من تنها دیدنی ِ دنیام... که اسمتو صدات کنم که حواست جمع شه و اشاره کنم که بقیه پولو بگیر بریم دیگه... دیرمون شد. که بگی تو دختر ِ رنگولی ِ خودمی داشتم نگات می کردم کیف می کردم.... که بدونم و باورم باشه دختر ِ رنگولیِ توام ... که تو نگام می کنی و کیف می کنی....