نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
کمک کن تا برای هم "بمونیم"...
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱ : توسط : El


* دنیا جای غمگینیه ... بلکه هم نباشه... اما لااقل می دونم جاییه که منو غمگین می کنه. من بلد نیستم توش خوشحال باشم. نمی دونم چطور میشه تو جایی خوشحال بود که یکی می تونه متنی مثل این بنویسه و تو چندین روز و چندین بار بخونیشو و هربار باهاش گریه کنی...

 

مهران مدیری در یادداشتی که در کتاب مرحوم خسرو شکیبایی منتشر شده به تمجید از مرحوم شکیبایی پرداخته است . مدیری دراین یادداشت نوشته است : از روزی که او را شناختم و از اولین باری که او را دیدم ، حالش خوب نبود . اصولا هیچ وقت حالش خوب نبود . منظورم بدحالی جسمانی اش نیست . احساس خوشبختی درونی نداشت . از آن آدم های غمگینی بود که ذاتا اندوه را در خود داشت . این در صدایش بود . در لحن گفتارش بود ، در چشمانش بود و در حرکت دستانش . شاید با همین اندوه درون ، احساس شادی داشت و با همین دلمشغولی های درون ، خودش را زنده نگه می داشت . دوست داشت تنها باشد . دوست داشت خلوت باشد . دیگران را به خود راه نمی داد . هرگز نفهمیدم چه چیزی خوشحالش می کند و چه زمانی حالش خوب است .
برای بازی در پاورچین به او تلفن زدم . رفتم خانه اش و نشستیم به درد دل . در همه جای خانه بود . مجسمه اش ، عکس هایش ، نقاشی هایی که از چهره او کشیده بودند ، جوایزی که گرفته بود . تصویر آدم های مهمی که با او کار کرده بودند . و نقطه درخشان کارنامه اش ، هامون . همه جا پر از او بود و او غمگین ، مثل کودکی بود که توسط خداوند تنبیه شده باشد . یک بغض نهفته که در گلوی او بود و نمی دانم چرا . گفت که می آید و در پاورچین بازی می کند . فردا به محل فیلمبرداری ما آمد و حرف زدیم . می دانستم که نمی آید . حوصله نداشت ، حقیقت را نمی گفت که دل مرا نشکند . حوصله نداشت و رفت . چند سال گذشت . برای بازی در مرد هزار چهره به او تلفن زدم و در یک روز برفی دوباره به محل فیلمبرداری ما آمد . غمگین تر ، شکسته تر و بی حوصله تر .

مدیری در ادامه یادداشت خود نوشته است : باز هم می دانستم که نمی آید . با هم حرف زدیم . حوصله نداشت . باز هم نمی خواست که دل مرا بشکند . بهانه آورد و باز هم حوصله نداشت و رفت . نزدیک درب خروجی برگشت ، مرا بوسید و گفت : من همیشه یک بازی به تو بدهکارم ، و رفت ، برای همیشه رفت . روزی که برای خاکسپاری رفتم ، و هزاران نفر آمده بودند تا این پیکر غمگین را به خاک بسپارند و مردم فراوانی که دوستش داشتند و می گریستند . و مردم فراوان دیگری که آمده بودند با هنرمندان مورد علاقه شان عکس بگیرند و عده فراوان هنرمندانی که سعی داشتند به دیگران بفهمانند که ما بیشتر از شما با ایشان دوست بودیم ، و در این هیاهوی عظیم ، آخرین جمله او را دوباره شنیدم که می گفت : من همیشه یک بازی به تو بدهکارم ......... مطمئنم در بهشت ، روزی با او کار خواهم کرد . احتمالا در یک تئاتر مشترک که آنجا دیگر ، حوصله دارد، حالش خوب است و غمگین نیست .

به نقل از کتاب خسرو شکیبایی . به کوشش الهام قره‌خانی

 

و یا تو تاکسی از باشگاه که برمی گردی و گرمته و خسته و کوفته ای رادیو اول سلام ِ آخر احسان و پخش کنه و دقیقن پشت بندش چرا رفتی رو پخش کنه... خب چطور میشه تو همچین جهانی شاد بود... چطور میشه گریه م نیاد وقتی می شنوم ندیدی جان َم از غم نا شکیباست...
    


*فکرشم نمی کردم که یه روز آهنگ پل ِ گوگوش و گوش کنم واسه پسره گریه کنم... همین قدر لوس دقیقن...! (دقت کنین که لوس بولد شده!!) خب دست خودم نیس که می خوام کمک کنه... کمکَ م کنه... که وقتی می خونه کمک کن جاده های مه گرفته من ِ مسافرو از تو نگیرن  و الخ ... یادم میاد امیدمه که به خاطرش نمیرم / نَرَم و گریه م میاد... که وقتی میگه کمک کن تا برای هم بمیریم یادم میاد چه همه تازگیا می ترسم پسره بمیره... که اون گاهی هایی که تو بغلش  گریه می کنم که می ترسم بمیری چه زیاد شده تازگی.... که می رم تو گردنش که گرم و خوشبوه و هی اشکام قِل می خوره.... و هرچقدر که قول میده هیچیش نشه من باورم نمیاد و ترسم کم نمیشه...
و البته که اینا هیچ ربطی به عشق نداره... به دوست داشتن ربط داره و به ترس....

 

*الان چیزایی که تو این پست نوشتم و خوندم و از خودم ترسیدم... از خودم که زندگیو دوس دارم و اما این همه پر از مردنم... که هرکاری می کنم نمی تونم مردن و از زندگی روزانه م حذف کنم...