نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
گریه نکن ری را ... :)
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٤ : توسط : El


 تمام علاقه مو به مامان کسی شدن از دست داده بودم تو این یه سالی که گذشت. به ویژه مامان یه دختر شدن... تقریبن تصمیم گرفته بودم هیچ وقت مامان نشم. تا امشب...
نمی دونم چرا وسط این همه جنگ و بچه های طفلکیِ درد دار تو دنیا من این همه با شدت و حدت و پایداری واسه دختر بنیامین غصه می خورم... امشب که طبق معمول داشتم غصه شو می خوردم دیدم دارم آرزو می کنم کاش می شد مامانش بشم... مامانش بشم و نذارم کسی تو دنیا بهش دست بزنه... نذارم هیشکی غمگینش کنه... مامانش بشم و تا وقتی مطمئن نشدم که بزرگ شده و مردنو واسش توضیح ندادم نمیرم... هیچ وقت تا به حال این همه جدی و عمیق نخواسته بودم مامان کسی بشم.... اونم مامان یه دختر بچه!!! پس تعجب کردم. تعجب کردم و آرزو کردم بچه م پیدام کنه... که یه روزی یه جایی اونی که مال خودمه رو ببینم و همینقدر عمیق و با ایمان بدونم که باید مامانش باشم ... و تصمیم گرفتم بگردم و یه توضیح /بلکه هم توجیه خوب برای مردن پیدا کنم که بچه م از همون بچگی بی که همه ی زندگیش پر از ترس شه مردنو بفهمه...
الان می دونم فقط وقتی مامان ِ یه بچه میشم که بدونم می تونم بهش بفهمونم مردن هست ... هست و یه روزی برای مامان و بابا و دوستای اون هم اتفاق میفته و غم آلودش می کنه... ولی علی رغم وجود ِ مردن  باید عاشق زندگیش باشه... باید من باشم یا نباشم بخنده و بدونه باید خوشبخترین احتمالن دختر دنیا باشه(نمی دونم چرا حس می کنم بچه م حتمن دختره)... از امروز باید بگردم... بگردم بهترین تعریفای دنیا رو از مردن و زندگی واسه بچه م بسازم و باورم باشه خودش میاد... که بچه م خودش تو زندگیم اتفاق میفته... و وقتی اتفاق بیفته من باید بلد باشم بهش "هر روز خوشبخت بودن"و یاد بدم...