نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها...
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٥ : توسط : El


سارا  تو خیلی خوبی... نه یه خوب ِ معمولی ... یه خوبِ غریب... می دونی؟ بی اغراق و بی تعارف باورمه دنیا به آدم هایی مثل تو احتیاج داره... که تو می تونی دنیا رو یه جور آروم و بی سرو صدایی به جای قشنگ تری برای زندگی کردن تبدیل کنی... تو می تونی کاری کنی که حتی آدم  ِ همیشه از خودش ناراضی ای مثل من هم گاهی خودشو دوس داشته باشه... ببین! حتی یه وقتایی که دارم فک می کنم اگه برم از ایران دلم واسه چیا دقیقن تنگ میشه؟ تو میای تو ذهنم... تو جز اون معدود نفراتی هستی که می دونم دلم تنگشون میشه... هیچوقتم نفهمیدم چرا این فکرو می کنم وقتی هیچوقت نزدیکت نبودم؟ نمی دونم چه فرقی می تونه برام داشته باشه! اما من برخلاف بقیه دلم برای فامیل و مثلن دوستا و خیلی چیزای دیگه تنگ نمیشه ... من دلم برای پاییزِ شهرم تنگ میشه و بوی خوب ِ دلگیرِ نمناکش... برای کلاس نقاشیمو و معلمم تنگ میشه... برای توتی تنگ میشه...  و ته تهش یکی دو نفر دیگه... و برای "تو"... یعنی "ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها یک روز می توانست، همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست" برای من فقط همین چن تا چیزه...
و تو دختره... قابلیت اینو داری که حتی ندیده و از راه دور یه تیکه ی بزرگ از وطن ِ آدم باشی...