نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 


دلم درد می کند . از آن دردهایی که بابای آدم را در می آورد !
دراز بکشم ... بیاید بی هوا بغلم کند . از پشت . آن طوری که می داند دوست دارم . که زبری صورتش یک جایی بین گردن و صورتم باشد ... بهم بگوید : نمی خواد دیگه درس بخونی. بگوید :همون کارایی رو بکن که خودت دوست داری . برو دنبال نقاشی . بگوید : نمی ذارم بری سر کاری که خوشت نمیاد . بگوید:غصه پول گوشیو نخور . خودم می خرم برات. بگوید : اشکال نداره شیرینی خوردی ! غصه شو نخور ! ورزش کن ، منم باهات ورزش می کنم . مثل وقت هایی که گریه ام می آید از بقیه بگوید : بیا اینجا توو بغل من ببینم دخترم! خودم جواب همه رو می دم . نمیذارم کسی اذیتت کنه . تازه یک طوری واقعی ِ خوبی هم تعجب کند که چه طور بقیه دلشان می آید من ِ کوچولو (!) را اذیت کنند!
اصلن هم حرف عاشقانه نزند . به جایش یک عالمه از همین حرف هایی بزند که امن بودن دارد تویش ... که مطمئنم می کند که توی بغلش مجبور نیستم اصلن ... که هرجوری که هستم و هرچیزی که می خواهم همین قدر هوایم را دارد که از پشت تنم را نگه داشته توی بغلش ...
بعد تمام این حرف ها را هم که می گوید من برنگردم سمتش ... حرف نزنم هم . همین طوری چشم هام را بسته باشم ... دست هام را گذاشته باشم روی دست هاش که دورم حلقه شده و هی با فشارِ دست هام دست هاش را محکمتر کنم دور تنم ... همین طوری بی حرف بمانم و بگذارم بوی گرم خوشمزه اش بیاید و کیف کنم که دارم دوست داشته می شوم ...
همین طوری فقط ...

 

 

پیوستـ ... :

از آرزوهام بود/است که "پناهی" طفلکیم را محکم بغل می کردم ... نه که همین طوری بروم بغلش کنم ها ! نه . یعنی آن قدری رفیقانه داشتیم با هم که می شد محکم بغلش کنم !

 

نازی: تو جیبت دس مال ِ کاغذی داری؟!
من:می خوای چه کار؟!
نازی: می خوام اشکام  سایه ی زیر چشام ُ نشوره!
دوربین لوبیتل مهریه مُ اگه با هم بخوریم،
هلهله های من و تو چجوری ثبت می شه؟!
من:عشق من!
آب ها لنز مورب دارن!
آدم و وارونه ثبتش میکنن!
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه!
نازی: رنگی ،یا سیاه سفید؟
من: من سیاهُ تو سفید!


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده El نظرات ()