نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
 
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٤ : توسط : El

 

من الان زندگیمو دوس دارم. نه چون همه چی خوبه! چون من آدم شک و تردیدم و الان مدتیه یاد گرفتم علی رغم همه ی شکام انتخاب کنم. همین که انتخاب دارم خوبم می کنه. و الان انتخاب دارم. الان می دونم مثلن که می خوام باهاش ازدواج کنم... می خوام حتمن از ایران برم... می خوام نقاش بشم... خب این انتخابا هرکدومش به تنهایی برام کلی جای بحث و اما و اگر داره... اما قدر مسلم اینه که می دونم الان اینا رو می خوام... ممکنه چند سال بعد نخوام! اما "الان" می خوام... ممکنه مثلن نشه مهاجرت کنم... یا اصن بشه و بعدش پشیمون شم... ولی مهم نیس. اهمیتی نمی دم... بهش می گفتم اگه الان یکی بیاد بهم بگه مثلن 4سال دیگه ازت طلاق می گیرم بازم باهات ازدواج می کنم... چون می دونم زندگیم این 4سالو لازم داره حتی اگه تهش ازت جدا شم... الان می دونم چیا تو زندگیم لازم دارم و باید براشون تلاش کنم... فارغ از اینکه درنهایت اتفاق بیفتن یا نه...  می دونم که من باید برای اتفاق افتادنشون تلاش کنم...  ولی علی رغم همه ی اینا نمی تونم خوشحال باشم... یه چیزی هست که انگاری سر جاش نیس... امروز به این نتیجه رسیدم که شاید ترس باشه... ترس از اینکه همه چی خراب شه... اگه این ترسه رو می تونستم از بین ببرم اونوخ شک نداشتم که همه ی زندگیم نجات پبدا می کرد... نجاتش می دادم...