نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
شمرده تر بگو با من حروف رفتنت تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را...*
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٩ : توسط : El

 

چند شب پیش HER می دیدم... دیدم اِ چه منو یاد اولین و تنها باری که فکر کردم عاشقم میندازه... بعدش بعد 4سال برگشتم و یه بار دیگه به عقب نگاه کردم... و فهمیدم همه چیز برمی گشت به واقعیتی که فقط توی ذهن من واقعی بود... به صدا... همه چیز از یه صدا شروع شده بود... یه صدای خوب ِ گرم ِ جذب کننده ی متشخص.... هرچیزی که بعدش اومد(چیزای بدی که میشد تو اون آدم پیدا کرد و کم هم نبود) زیر جاذبه ی صدا محو میشد... انگار اون بُعد مجازی اون قدر قوی بود که روی همه چی سایه مینداخت.... بعد به این نتیجه رسیدم حسم می تونست در عین واقعی بودن واقعی نباشه... اون حجم از شیفتگی که من تو تعاریفم اسمشو عشق میذارم مربوط به یه بعد مجازی بود... یعنی حد ِ قابلیت مغزم تو خواستن ِ یه چیزِ مجازی و دور از دسترس بود... در واقعیت، مغزم این قابلیت رو نداره که شیفته ی در دسترس های واقعیش بشه... هرچقدر که آدم ها دورتر و دیرتر و محال تر باشن من عاشق تر می شم لابد...

 و پسره ؟؟ عشقم نه... زاویه ی امن ِ دنیاست... امن ترین زاویه ی دنیا... پسره یه جای محکم رو زمینه که همیشه منو برگردونه... که من هی بخوام برم و در هم بر هم و آشفته و گیج باشم و اون هی نذاره... من هی ندونم چمه و اون هی سعی کنه بفهمیم چمه...   شبیه لونه ی گرم و نرم جوجه پرنده های طلایی ِ خیس ِ بارون خورده س... پسره هست که من خودمو دوس داشته باشم.... که منو تو آهنگا و عکسا و شعرا پیدا کنه... که من یه وقتی مثل الان بشینم مثلن آشوبم ِ چارتار گوش کنم و همین جوری الکی به خودم مغرور بشم...! پسره اصلن شمرده تر بگو با من حروف رفتنت تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را...س!

 

*از آهنگ آَشوبم ِ چارتار