نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻭ ﻫﺮﺟﺎ... ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ...
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢۸ : توسط : El

 

از آهنگاییه که تواناییه شنیدنشو ندارم و گریه م میاره ... خیلی سعی کردم بفهمم چرا؟ من که جایی غیر از اینجا نیستم... غیر از شهرم که عمیقن و شدیدن خونه مه... اما این آهنگ قد یه آدم تو غربت مونده ی هزآر سال دور از خونه منو به گریه میندازه... و من الان فهمیدم چرا... من دوست دارم از اینجا برم... برم یه جایی که مامانم توش نمرده باشه... برم از جایی که تو تاکسی مامانا زنگ می زنن به دختراشونو میگن "مامان جان غذات رو گازه بخور..." برم از جایی که ماماناش با کلمه های مامانم صحبت می کنن... برم  از جایی که اتفاقی بعد چند سالی که از مردن مامانم گذشته و من بارها فکر کردم اون چتر گلدار نارنجیش که قد شهرم تو خاطره هام خیس ِ خوبه کجاس؛ و امروز که خیس از بارون و بی چتر با پسره دوییدیم تو مغازه ی داییم ببینم یادگاری آویزون کرده چتره رو یه گوشه ی مغازه... من دوس دارم برم ... شاید همه چی بهتر شه ... اما یه چیزی هست که هیچ وقت درست نمیشه... همین جوری که داریوش  می خونه "از آنجایی که ماندم ناتمام آغاز خواهم کرد..." همین جوری یه جایی یه چیزی نا تموم مونده.. که لازمه برگردی به همون آن تا از اونجا از سر شروع کنی... و تا وقتی نتونی برگردی به اون لحظه هیچی رو نمی تونی از نو بسازی... و من نمی تونم برگردم... نمی تونم برگردم به قبل از اون وقتی که مامانم مرد... نمی تونم . من فقط می تونم برم. اگه مامانم بود به احتمال قریب به یقین هیچ وقت به مهاجرت فکر نمی کردم... من عاشق جایی ام که بتونم توش با کلمه های فارسی حرف بزنم... من اصن عاشق حرف زدنم... جایی که نتونم فارسی حرف بزنم نمی دونم چه راهی می تونم واسه دوست پیدا کردن پیدا کنم؟! عاشق شهرمم که این همه دنج و خیس و کوچیکه و بوی دریا میده.... الان ولی مجبورم فکر کنم به رفتن. مجبورم شهرمو جا بذارم... خونه مووو و هزآآآآآآر چیز ناتمومه دیگه رو... شاید جای دیگه هم چیزی بهتر نشه... اما اینجا رو امتحان کردم و نتونستم خودمو نجات بدم... انتخاب ناگزیرم اینه که یه جای دیگه رو امتحان کنم... یه جای بی خاطره...
 و این آهنگ.... جوری میگه دوباره باز خواهم گشت که انگار می دونه هیچ وقت برنمی گرده... یه لحنی شبیه به لحن شکیبایی وقتی برای ری را می خونه "دوباره اردی بهشت به دیدنت می آیم..." و ری را و ما می دونیم که هرگز توی هیچ اردی بهشتی نمیاد... یا اون لحنی که اردشیر رستمی خونده : "دیگر مگرش به خواب بینم..." من نمی دونم می خوام برم یا نه... اما می دونم مجبورم برم...
و اینکه فهمیدم من خدا رو نبخشیدم. نمی دونم خدا هست یا نیست و اینجا نمی خوام در این مورد بحث کنم. اما اگه فرض کنم هست نمی تونم ببخشمش... نمی تونم دوستش داشته باشم... من آدم کینه ای هستم. می تونم به خاطر خیلی چیزای خوبی که بهم داده ازش تشکر کنم... مثل پسره یا داداشم... اما نمی تونم دوستش داشته باشم... وقتایی که سعی کردم فکر کنم هست و فکر کنم باید دوستش داشته باشم دیدم جز از سر ترس ِ اینکه چیزای خوبمو نگیره نمی تونم ازش خوشم بیاد... و من نمی خوام از ترس به خودم تلقین کنم کسی رو دوست دارم! فکر می کنم خدای احتمالی اینو درک می کنه... درک می کنه وقتی اینجا که داریوش می خونه "سبب سازان هجرت را / تبرداران ظلمت را/ به دار نور خواهم بست... " من یاد اون می افتم...