نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

یه کامنتی واسه سپیدار گذاشته بودم . بعدش یه جوابی داد. بعدترش دلم خواست بهش یه جمله امیدوارانه بگم که باورش دارم... یعنی واقعن دارم. تو همون حین یه فیلم دیدم. بعد بهم ریختم. یعنی یه چیزایی تو مغزم بهم ربط پیدا کرد... یه چیزی داره اذیتم می کنه.. جریحه دارم می کنی... یعنی کاملن و عمیقن احساس جراحت می کنم... اونقدری که نتونستم اولش با پسره و سیس در موردش حرف بزنم... اصلن به زبون آوردنش اذیتم می کرد... اذیت نه... رنجم می داد... آره کلمه ی مناسبیه رنج... البته که در نهایت واسشون حرف زدم ازش... و خب پسره گفت فکرم و استدلالم چرته... سیس هم فقط با یه لحن جدی ای پرسید "چرا اینقد سخت زندگی می کنی؟"... الان می خواستم ازش اینجا بنویسم. اما دیدم نمی تونم. دلم نمی خواد ثبتش کنم ... به نوشتن بیارمش... می خوام با خودم کنار بیام که باورم بیاد فکرم چرته و دارم الکی سخت فکر می کنم باز...

و اینکه اصلن دلم می خواد چیزای بیخود و معمولی بنویسم اینجا... دلم تنگ شده واسه گزارش نویسی ِ صرف... دوس دارم چیزایی بنویسم که ربطی به فکرای در همم نداشته باشه... مثلن اینکه کجا می رم... چی کار می کنم... چی می خرم... همینا. باید همین کارو کنم... باید اصلن ذهنمو مجبور کنم یه کم ول کنه دغدغه های ِ تلخ ِجهان هستی رو!!... که اینقد بین همه چی نگرده دنبال ارتباطی که شاید اصلن وجود نداشته باشه... باید ساده تر فک کنم... ساده تر بنویسم... اصلن همین الان بهتره از این بنویسم که استادم گفته یه پرتره ی آقا پیدا کنم که مدل ِ نقاشی ِ بعدیم باشه چون خیلی پرتره ی زن کشیدم و باید چیز تازه تری امتحان کنم... هومممم همین...

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩۳/۸/۱٤ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()