نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
:((
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩ : توسط : El

 

یک عدد آدم پا در هوام که بس که تو سایتای مربوط به مهاجرت چیز میز خونده مغزش در شرف انفجاره... یعنی اگه این بخش معلوم میشد می تونستم با خیال راحت برم سراغ پلن بی! این مهاجرت پلن ِ اِی می باشد. تا تکلیفش معلوم نشه و تصمیمات لازمه اتخاذ نشه نمیشه برم سراغ باقی ِ بخش ها! بدبختی اینجاس که همه چی هم به این وابسته س. اینکه با پسره اینجا خونه بگیریم یا نه... و یا حتی اینکه وسایل خونه رو باید در چه حدی بخرم و موقتن یا دائمی و اگه موقتن پول هدر ندم بالاش... اینکه اصن اینجا بمونیم یا اون یکی شهر یا نه اصن مجبور شیم(رو مجبور تاکید می کنم چون این پلن اجباری ترین و مزخرف ترین پلن با توجه به روحیات من و پسره س) که بریم تهران... و آدمی هستم ناتوان در امر تمرکز رو زمان حال! یعنی بی چشم انداز ِ چند ساله احساس ناامنی ِ شدید می کنم.... تو فکرم صد بار خودمو تو هریک از موقعیت ها (حتی موقعیت های مرگ و میر خودمو اطرافیانم!) تصور می کنم که از قبل تصمیم گرفته باشم تو هر موقعیت چه می خوام بکنم... حالا با این ویژگی اخلاقی(در واقع بیماری) مزخرف میشه تصور کرد من با این همه پلن های ای و بی و سی و الخ  و این بی انتخابی چقدر تحت فشار و کلافه م...