نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
 
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٥ : توسط : El

 

دلم می خواد یه عالم وبلاگ بخونم... مث قبلنا واسه وبلاگم قالب درست کنم.. یه لینکدونی اینجا به راه کنم... وبلاگای تازه ی باحال پیدا کنم و آرشیواشونو بخونم.... واقعیت اینه که جز چند تا وبلاگ که دوستامن و صد ساله می خونمشون دیگه وبلاگی رو نمی خونم... تو فیدلی صرفاً از اسکرول استفاده می کنم که که از آنرید دربیان نوشته ها! تقربین چیزی نمی خونم! تموم روزم یا صرف نقاشی میشه یا کلیدر خوندن... و باید بگم که عاشق کلیدر شدم... خیلی وقت بود روزی چندین ساعت پای کتاب خوندن وقت نذاشته بودم... با اینکه خیلی طولانیه و ادبیاتش برام ناآشناست و حتی معنی بعضی کلماتشو نمی دونم اما ازش عمیقن لذت می برم.... ضمن اینکه خیلی وقت هم بود که روزی چند ساعت نقاشی نکرده بودم. ولی یه مشکلی با نقاشی پیدا کردم و اون اینه که وقتی یه کاری رو انجام میدم که دوستش دارم و توش دارم پیشرفت می کنم به خودم افتخار می کنم... یعنی لازممه که تو همچین شرایطی به خودم افتخار کنم! در نتیجه الان باید به خودم افتخار کنم. ولی نمی کنم و همین باعث میشه لذت نبرم... یه عالم چیز دیگه تو سرم هست که دلم می خواد بنویسم... ولی خسته م... از بس تموم روز با خوندن و نقاشی از چشمم استفاده می کنم چشمام درد می کنه...بهتره برم فعلن!