نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
آری، همه باخت بود سرتاسر عمر.... دستی که به گیسوی تو بردم، بردم ....
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦ : توسط : El

 

 

دلم یک آقای سن بالای تنهای می خواهد . با موهای فرفری جوگندمی . قدبلند و چهارشانه . از آنها که با آن همه سنشان پشتشان خم نشده هنوز. راست و محکم َند شانه هاشان .
آن وقت استادی ِ سازی/ خطی/ نقشی/چیزی کند . خط و نقش هم هنرش بود اگر ؛ باز هم ساز زدن بداند حتماً .
بعد من بروم خانه اش . به شاگردی . حتمن هم روزمان چهارشنبه باشد . خب چهارشنبه ها توی طالعم روزهای عاشقانه هام ند انگار!
خانه اش از آن دنج ها باشد که قدمتشان انگار از با قدمت شهر یکی ست ! در را که باز کند انعکاسی پر ِ طیف های تند تا روشن قهوه ای و کرم بپاشد توی صورت آدم ! یک طور قهوه ای خوب ِ قدیمی ...
تن دیوار از قاب های قدیم پر باشد ... از آنها که شخصیت دارند ! که اختیارشان دست تو نیست دیگر که جایشان را عوض کنی مثلن! دیوار را سایه روشن کرده اند . سند زده باشند به نام خودشان جایشان را انگار ...
قاب ها تویشان پر شعرهای خطاطی شده است ... با آن کلمه های پیچ در پیچ . قاب ها نقاشی کوچه های قدیمی دارند توی خودشان ... و عکس های پریده رنگ سیاه و سفید هم ...
خانه همیشه بوی گس ِ چای تازه دم غلیظ بدهد ، قاطی ِ بوی نرم  و بی وزن ِ شمعدانی.
خانه پرقفسه های پر کتاب باشد ... همه جا کتاب ها پخش باشند و کاغذهای کاهی.. که عمیق تر که کنی نفس کشیدنت را را بویش را بشود بلعید و با کیف توی سینه نگه داشت .
آن وقت استاد عاشق بشود مرا ! ...
مشق که تحویلش می دهم از بالای عینکش با چشم های جدی و مهربان که کنارش یک عالمه چین های ریز ِ قشنگ دارد طوری نگاهم کند که سرخ بشوند گونه هام . از آن سرخ شدن هایی که آدم با بوی فرندش ندارد اصلن بس که رفیق آدم می شود و آدم ندار است باهاش!
استادم حرفی از عشق نمی زند . توی فانتزیم می داند لابد که من عاشق مردی مثلش نمی شوم . استادم فقط نگاهم می کند . یک طور ِمست ِ پرحسرت ِ خوبی ...
برایم چای می ریزد. تلخ است لابد . توی قندان روی میزش به جای قند و شکلات و اینها ، همیشه توت خشک دارد. توت دهانم را شیرین نمی کند . من سرخ می شوم و مثل تمام وقت هایی که زیاد خجالتم می آید دست هام می لرزند لابد !
استاد برایم از عشق نمی گوید ... اما به جایش موسیقی متن خانه اش همیشه "الهه ی ناز" است ... حتی تر اینکه برایم ساز می زند و "تو ای پری کجایی می خواند" ... گاهی هم برایم شعر می خواند با صدای گرم ِ خش داری که درست به قدر خودش پیر و تنها و خسته است .
استاد برایم از کتاب و شعر و نوشتن حرف می زند . چه زیاد کتاب که به من می دهد به یادگاری . نه که برود برایم کتاب نو بخردها ! نه ! از همان قفسه های پرکتاب ِ قدیمی سهم می دهد بهم . از همان کتاب هایی که عزیزش هستند .
یادگارهام بوی خوب ِ کهنگی کتاب و کاغذ کاهی می دهند .
آخرین کتابی که می دهد بهم ، یک کتاب شعر است ... روی صفحه اولش به خط پدرانه ی ظریفی نوشته :

آری، همه باخت بود سرتاسر عمر.... دستی که به گیسوی تو بردم، بردم ....

من دلم می لرزد لابد . دست از شاگردیش می کشم ! توی فانتزی هام هم نباید به آقای او خیانت کنم که !
او لابد چهارشنبه ی بعدش و تمام چهارشنبه های بعدترش منتظرم می ماند ... از خانه اش صدای "رفت و نیامد نگار من" می آید حتمن ...
من؟ خب من هم چهارشنبه ها حتماً حواسم می شود که امروز روز شاگردی کردنم بوده. و حتمن ترش هم تا ته بودنم چه زیاد وقت هایی خواهند بود که یک طور ِ حزین ِ قشنگ ِ آرامی زیر لب خواهم خواند به زمزمه ....

آری، همه باخت بود سرتاسر عمر.... دستی که به گیسوی تو بردم، بردم ....

یعنی یک جایی در من هست که بی این قصه تا نمی دانم کی ، همین طور نصفه می ماند ! یعنی من اگر آدمش بودم باید می رفتم می گشتم این آقای موجوگندمی خوش صدایی را که یک دنیا شعر و کتاب از بر است پیدا می کردم و عاشقش می کردم تا این جایی در من که گفتم برایتان را پر کند !

و البته که با نهایت تاسف من هیچ آدم ِ "دست از طلب ندارم تا کام من برآید"ی نبوده ام. که اگر بودم لابد این همه توی تنم جای خالی نداشتم ! این همه شبیه پازل های چند هزار تکه ی ناتمام نمی شدم/نمی ماندم که ...