نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
کلید های گم شده روزی پیدا خواهد شد / با قفل های گم شده چه کنیم؟*
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳ : توسط : El

 

*حالم خوب نیست چون فکر می کنم به اندازه ی کافی بدبخت نیستم! چون منتظرم تاوان بدم! اینکه فلان جایی که دوس دارم برم/ به فلان آرزوم برسم/ فلان گوشیو بخرم یا فلان لباسو یا فلان کتابو حتی.... حس می کنم همه ش یه تاوانی داره... نمی تونم خوشحال باشم... حس می کنم باید پوستم کنده شه تا به چیزی که می خوام برسم.... اگه کنده نشه و برسم به همه چی مشکوک میشم... نه که الان خیلی خوب و بی عذاب باشما! نه. اصلن. فقط فک می کنم دارم چیزای گنده تری آرزو می کنم و باید تاوانای گنده تری بدم لابد! مسخره س. فک می کنم دارم دیوونه میشم. از اون دیوونه های واقعی یعنی! در باورم نمی گنجه سهل و ساده چیزی بهم داده باشه... و این فکر داره منو می کشه...    

 

* "کلیدر" تموم شد. تموم که شد یه حس غم آلود ِ خاصی داشتم ... انگاری که چند سال از بقیه ی عمرم کم شده بود...

الان "دن آرام" و شروع کردم... به خودم افتخار می کنم والا!

 

* این کامنتو ژولیت برام گذاشته بود واسه این پستم. من ژولیتو تحسین می کنم همیشه. از خوب ترین دخترای اینجاس به نظرم... از اون آدمایی که بای دیفالت خوبن... یعنی هرکاری هم که کنن نمی تونن بد بشن... به حرفم ایمان دارم... بعدش من خیلی از این کامنت غمگین شدم و خیلی تر دوسش داشتم... یه جور عمیقن از ته دلانه ای بود... و راستش هیچوقت نفهمیدم که چرا و چطوری اون دورهمی های شبونه ی دخترونه تموم شد! گرچه اغلب دوست بودنا جوری تموم میشن که آدم نمی فهمه از کجا خورده!:(

انی وی برات دنیا تا آرامش آرزو می کنم ژولی:*

 

"شب بیداری بهم افتاده, در صورتیکه فردا باید برم سرکار و باید 5:30 از خواب بیدار بشم, اونم بعد از یک هفته مرخصی, فکر کن چقدر سخت میتونه باشه,گفتم کمی وبگردی کنم بلکه خوابم ببره, الان که این پست و کامنتهاشو برای چندمین بار خوندم, بازم یه قطره اشک کوچولو از گوشه چشمم غلتید پایین, مثل همیشه, یهو دلم اون روزهای با هم بودن و کنار هم بودن رو خواست, حتی با دورترین فاصله هایی که ممکنه بینمون باشه, احساس کسی رو دارم که دلش میخواد از خوشبختی از دست رفته اش حرفی بزنه اما نمیتونه, آره, من واقعا معتقدم تو یه بازه زمانی که نمیدونم متعلق به کدوم دهه یا قرن بوده, ما یه مشت دختر بودیم که همین جا, درست همین جا کنار هم شاد و سرخوش بودیم, حتی تو روزای سخت زندگی, ماها با هم بودیم و این خوشحالمون میکرد, گرچه شاید اون موقع متوجه این موهبت نبودیم, انگار یه بخش به ظاهر کوچیک از زندگیم پرت شده باشه تو چاله فضایی های سرنوشت, فقدان اون روزا گاهی از پا میندازتم, دلم برای همتون تنگ شده دخترها, دعا میکنم ته دلهای مهربونتون آروم و شاد باشه, آمین"

 

*:)

تا زمینی می چرخد تا هوا هواست
منو تو در جنونی سر به راهیم...    /  چارتار

 

 

* عنوان از گروس عبدالملکیان