نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
صرفن جهت خود انالایز کنی...!
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۱ : توسط : El

 

دلم دوستای قدیمی می خواد یه مدته. از اینایی که بعد چن سال می ری سراغشون ببینی چه می کنن و چه طوره زندگیشون. دخترو پسرشم فرقی نداره. در واقع در فکر کردن هام هم یاد دوستای دخترم افتادم هم پسرم. بعد حتی دلم خواست چن تا از این عاشقای قدیمی بودن که الان یهو پیدا بشن ببینم چه جوریاس زندگیشون یا از زندگیم براشون بگم! (در ادامه ی پست پیشین دقت کنین گفتم عاشقای قدیمی! نه معشوقای قدیمی!) بعد این میل شدید به پیدا کردن آدمای گذشته برام واقعن جای بررسی داشت. بهش خیلی فکر نکرده بودم البته. اما دیشب حس کردم قضیه خیلی داره جدی میشه برام و وقتشه بشینم با خودم دوتایی مراسم خود انالایزکنون برگزار کنیم! و خب نتیجه هم داد...

من سوق پیدا کردم به سمت آدم های سال های قبلم... چون الان دوستی ندارم...؟ دارم ولی خیلی محدود و شاید نه با اون معنا که دوس دارم و دلم رابطه ی تازه تر میخواد. نمی تونم دوست تازه پیدا کنم؟ تا یه حدی آره چون زیادی تو خونه م و با آدمای جدید ارتباط ندارم. اما مساله عمیق تر از این دلیل ظاهریه... چون من در عین خجالتی بودن ِ زیادم... اگه بخوام می تونم خیلی پرحرف و اجتماعی باشم و از بین آدم های محدودم دوست پیدا کنم حتی. واقعیت اینه که من نمی خوام که دوست تازه داشته باشم. حالا چراییش مهمه که پیداش کردم! دیدم مساله سنه و زندگی اطرافیانم تو این سن و سال... دوستام خیلی هاشون ازدواج کردن. تا اینجاش اوکیه! آدم می تونه دوست ازدواج کرده داشته باشه و همه چی هم خیلی خوب باشه! ابتدای مشکل اونجاییه که یه موجی افتاده که اطرافیانم بچه دارن/حامله ن/ یا می خوان به زودی بچه دار شن و همه هم بی تردید از اون تیپ آدمای فراونی هستن که بعدش دیگه همه ی زندگیشون بچه شونه... یعنی از اون مامانای سنتی واقعی! بچه زندگی ِ آدما رو تغییر می ده. من نمی خوام این تغییرو تو زندگیم بدم. ولی حتی گفتنش با صدای بلند برای همین دوستام غیر قابل درکه. یعنی همه می گن نه تو الان نمی فهمی! نرفتی سر خونه و زندگیت! داغی! یه سال بگذره حوصله ت سر می ره از زندگی مشترک یه چیزی می خوای به زندگیت اضافه کنی و فلان! واقعن درک نمی کنم! احساس می کنم واسه اکثریت آدما بچه دقیقن یه "چیز"ه جون داره که سرگرمشون کنه و حس خودخواهیشونو ارضا کنه و البته ازدواجای بعد از چند سال لوث و تکراری شده رو حفظ کنه!

شاید منم یه زمانی دلم بچه خواست. اما نه یکی دوسال بعد ازدواجم و نه چون حوصله م سر رفته و یه "چیز" جدید می خوام که چون خیلی خودم تحفه م حتمن هم باید از خون خودم باشه(!!) و نه با این دلایل!

انی وی! به نظرم این دو تا طرز فکر نا خودآگاه زندگی آدما رو از هم جدا می کنه... یعنی مامانا خیلی دیفالت گونه تمایل دارن با مامانا معاشرت کنن و همه ش از بچه شون بگن! جوری که انگارزاییدن شاهکاریه که فقط اینا موفق به انجامش شدن! حالا آدمی که مث خودم فکر کنه و من بخوام باهاش دوست صمیمی بشم کمه. یعنی تو جایی که من زندگی می کنم و دور و برم کمه... نتیجه؟ ترجیح می دم کاملن آدم گریزانه زندگیمو با معاشرت با کتابام و وسایل نقاشیم ادامه بدم... و البته چن تایی دوست که از قبل دارم و البته تر پسره م که خونه ی منه و سیس...

همین!