نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
بدون شرح!
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٦ : توسط : El

 

بیست صفحه از "سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارت"ش مونده بود... دیدم گریمه... یه کیفیت غم آلود عجیبی داشت... از اون غمای بی جنجال! اندوه عمیق ملایم... از غم نصفه گذاشتمش با اینکه دوس داشتم زود تمومش کنم و آخرشو بفهمم. بعد یه کم آهنگ گوش دادم... غمم نرفت... اومدم دوتا پست آخر گیلدا رو خوندم... اون کیفیت غم آلود شدیدتر شد... ورزش کردم... دوش گرفتم... 20 صفحه ی باقی مونده رو خوندم... گریه دار تر شد اوضاع! اومدم اینجا دوباره پستای گیلدا رو خوندم. فکر کردم و دیدم برای بار اوله که دلم می خواد وبلاگم رو ابدی رها کنم... نه فقط وبلاگو... که خوندن همه ی آدمایی که سال هاست می شناسمشون.. که همسایه وار بهشون احساس نزدیکی می کنم... فکر کردم باید برم و اصلن هیچ وقت برنگردم... "باید" نباید گفت شاید... در واقع دلم این طور می خواد. دلم می خواد نبینم که دچار بازی میشیم. اصلن نبینم که کم کم جنگمون رو رها می کنیم و مجبورانه می شیم آدم بزرگایی که همیشه فکر کرده بودیم که نباید بشیم... فکر کردم باید برم و زمان رو همین جا متوقف کنم و توی بی خبری از همه ی این آدما فکر کنم همه شون همونی شدن که سال ها دیده بودم که رویاشو می ساختن...

 

پیوست...: