نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
به دوستم...
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٩ : توسط : El

 

اول یه بغل محکم بده! بی دلیل. صرفن چون دلم می خواد و محبتم بهت قلمبه شده:* بعدشم که دختره ی بی پناه ِ طفلکی ِ من چطور فک می کنی من می تونم بی خیال شماها و زندگیاتون بشم؟! گفتم دلم می خواد نگفتم که می تونم. به نظرم مثل این می مونه که آدم بخواد تصمیم بگیره تا آخر عمرش از زندگی خواهرش بی خبر بمونه... همین قدر بعید و نا ممکن... در واقع شماها می تونین هر کاری بکنین/هر تصمیمی بگیرین/ می تونین اصلن بدترین کارای دنیا رو بکنین/اصلن برید معتاد بشین یا خلافکار یا اصلن هوس کنین آدم بکشین!!/ هر کاری...  من محاله دست از دوست داشتن شماها بردارم... و اونقدری چشم بسته بهتون ایمان دارم که بدونم که یه دلیل قابل درک برای هر تصمیمو هر کارتون دارین... من آدمی ام که بسیار دوست هام بودن که همینجوری  گذاشتمشون کنار... اونوقت نمی فهمم چرا به شماها احساسی مثل این دارم!؟ حتی به پسره همین دو روز پیش می گفتم که نمی فهمم چرا اینقدر سارا و گیلدا رو دوس دارم با اینکه دوست واقعیم نیستن...! شاید برمی گرده به همون جایی که یه بار نوشتم آدمای هم غصه همسایه ترن... فک کنم کاری که دردا با آدما و رابطه هاشون می کنن سال ها رفاقت و خوش گذرونی از پسش برنمیاد...

نمی دونم به هر حال... ولی می دونم بازنده نیستم... بازنده نیستی... فقط این وسط یه احتمالی وجود داره! اینکه داریم می بازیم و هنوز نفهمیدیم... من از این احتماله که می ترسم... اگه ازم بر می اومد که از اینجا فرار کنم... از تو فرار نمی کردم! فرارم از خودم بود... خب اینجا جا داره اینم بگم که پسره تابستون اومد خواستگاریم ونامزدی و مهمونی و خرید و این لوس بازیا و چیز شعرا... الان 6ماهه لابد باید اینو می گفتم... برام ولی ارزش ثبت نداشت... چرا؟ چون همه ش مزخرفه... از همه ی لوس بازیا و فامیل بازیا و الخ من فقط می خوام پسره رو بردارم. بی قانون... بی رسم و رسوم... بی ازدواج حتی... از پسره هم که زاویه امن دنیامه همیشه نوشتم... بقیه ش به هیچ جام نیس و ارزش نوشتن نداره...! تازه زندگیم سخت ترم شده...(فک کن حالا نامزدی راند آسونه س! راند دوم که عروسیه چقد باید با عالم و آدم گیس و گیس کشی کنم:|) پسره رو دارم که حمایتم کنه اما ازم برنمیاد کوتاه بیام و بشم اون چیزی که بقیه رو خوشحال می کنه... چون حق خودم می دونم که اول خودم خوشحال باشم بعد این همه عذاب! اینه که بیشتر از همیشه تو زندگیم دلم می خواد برم داره ببره یه جایی که فقط خودمون دوتا باشیم... داداشمم می برم البته... همین! و.....؟؟؟؟ و می ترسم نشه... می ترسم آخرش تسلیم شم... تو این 6ماه به این نتیجه رسیدم زورم اونقدری که فک می کردم زیاد نیس! البته که کوتاه نمیام... اما می ترسم همه ش قضیه همون انتخاب بین  کشیدن ناخن پا و دست باشه و تهش بفهمم این همه جنگ واسه کمتر درد کشیدن اصلن جنگ معنا داری نبوده.... بفهمم که کلن ته همه ی انتخاب های دنیا به درد می رسه...