نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥ : توسط : El

قلبم تند می زنه. می تونم هزار ساعت بشینم و گریه کنم. بی وقفه. می تونم حتی اراده کنم و در لحظه اشک بریزم. من راحت خوشحال می شم. یعنی به چیز خیلی خاص و خارق العاده ای احتیاج نیست برای خوشحالیم. می تونم واسه چیزای خیلی کوچیک در ابعادی بزرگ و عمیق خوشحالی کنم. اما یه لنگش ابدی در یک پای بساطم هست... و من واسه بار اول حس می کنم باید قبول کنم که باختم. که دارم تو بی معنا ترین و بی ته ترین جنگ دنیا می جنگم. نمی تونم خیلی چیزا رو بنویسم و تعریف کنم. و هم نمی تونم برای جایی که هستم و چیزی که احساس می کنم کلمه پیدا کنم. تو بخون ناامیدانه ترین جای دنیا... بخون که خسته ترین آدم دنیا...