نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
*
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ : توسط : El

 

*هزار بار می شینم با خودم به مذاکره... که آخه عشقم دخترم! همه مامان باباهاشون می میره. همهههه... استثنا هم نداره... که همین هایی که الان تو موج جدید مد در  دنیای مجازی غرق شدن و هی عکس و نوشته از مامان باباهاشون شر می کنن و اصرار به ثبت احمقانه ی لحظه ها دارن... دقیقن همینا چن سال دیگه با همه ی این عکس ها و نوشته ها چه بسیار عرها خواهند زد و چه بسیارتر به گ... خواهند رفت و چه بسا از این همه عکس و ثبت پشیمون هم بشن که به نظرم همه یه روز اگه به حد کافی سختی بکشن می رسن به جایی که دست از کول کردن خاطراتشون به صورت فیزیکی بردارن...! وقتی مغز چنین قابلیت به گ... دهنده ای داره تو این زمینه دیگه چه کاریه با عکس و یادگاری زجرکش کنیم خودمونو... اصلن ببین همینا که این همه دارن زور می زنن ثبت کنن غیر از اینه که از ترسشونه؟؟ کیه که نترسه؟؟ کیه که تا به حال فک نکرده باشه اگه مامانم/بابام بمیره چی کار کنم؟ خب همین! تو چیزی رو که بقیه ازش می ترسن و قبل تر تو هم ترسیده بودی تجربه کردی... خب حالا که با یکی از بدترین اتفاقا مواجه شدی و نمردی بشین بقیه زندگیتو زندگی کن دیگه... دست بردار از فک کردن.... هی تو بغل پسره اونجایی که بین شونه و گردنه و صاف و خوشبوه زر نزن و اشک نریز که اگه تو بمیری من چه گلی به سرم بگیرم... بس کن دیگه! خفه شو... فک نکن فردا و پس فردا چی میشه! ترس از مردن و مریضی رو ول کن... همه ی مشکلات و تصمیما رو رها کن...

شاید خودت افتادی مردی اصلن... شاید اصلن دنیا به کل ترکید هممون راحت شدیم! ول کن دیگه! یه کمم stop thinking آخه بچه جان ِ من!

و دردا و دریغا که مذاکراتم تاثیرش یه نصف روزم نمی کشه...!:| چه بسا به ساعت... والا!

 

*سارا کلی بغضم شد از نوشته ت. می دونی که تو چقد مهربون ترین و ساده ترین نوشته های عمیق دنیا رو بلدی بنویسی...؟ یه بار قبل تر ها نوشته بودم عاشق کتاب زنان کوچکم و از همون هشت نه سالگیم که واسه بار اول خوندمش کلی غصه خوردم و از غمگین ترین کتابای زندگیم شد... (الان دقت کردم بچه بودم هم با اینکه زندگیم همه چیزش اوکی بود زود غمگین میشدم و واسه همه ی فیلما و کتابای غمگین گریه می کردم... فک کنم من ژنتیکم جوریه که سنسورای غم جذب کن دارم. تا حالا فک می کردم در طول زندگیم اینجوری شدم.  ولی مثل اینکه ذاتیه! انی وی..) این روزا که میام وبلاگا رو می خونم همون حس غم آلود آخر زنان کوچک بهم دست میده... یه مدل غمی که در کنارش خوشحالم هستی... دقیقن به اینجا و دخترا همین احساسو دارم. اینکه هرکدوممون داریم یه کاری می کنیم... یه تصمیمایی می گیریم که همه ش به جایی می رسه که آدم بزرگای قبل ما رسیدن... و آدم در عین اینکه از خوشبختی بقیه خوشحال میشه یه غم خلا وار عجیبم میاد تو دلش... نمی تونم بهتر توضیح بدم!

و اینکه می دونی من همیشه که می خوام خودمو دلداری بدم که نزدیک نیستیم و اینا میگم به جاش شکلی از رابطه ی دوستانه رو داریم که هر جای دنیا هم که بریم میشه حفظش کنیم. مهم نیست چی بشه و کجا باشیم... ما همیشه می تونیم با هم چتای باحال بکنیم و از جدی ترین و تراژیک ترین و دلخراشترین مباحث دنیا تهش به خنده برسیم و اصن نفهمیم بحث چه جوری و کجا عوض شده...! و اینکه یه حسی که نمی دونم از کجا میاد تو دلم می گه من و تو لااقل هیچ وقت وبلاگمونو ول نمی کنیم... و تا وقتی این حسو دارم از داشتنت مطمئنم رفیق...