نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
یک داستان کاملن آموزنده
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٧ : توسط : El

 

به عنوان پیش درآمد داشته باشید که من چند ماه است که یک معتاد به کندی کراش هستم! علاوه بر معتاد، صدقه بگیر آقایان کندی کراش نیز هستم. آقایان کندی کراش به یقین دلشان به حال من می سوزد چون می بینند که پولی ندارم لوازم جانبی ای نظیر آبنبات چوبی و الخ برای پیشرفت کردن بخرم و روزها و هفته ها با پشتکار توی یک مرحله گیر می کنم و از رو هم نمی روم تا بالاخره دلشان می سوزد و خیلی بیخود و معجزه آسا برنده ام می کنند و باز هی بازی می کنم و باز هی گیر می کنم ... و اگر  آقایان محترم باریک بین تر باشند لابد نتیجه می گیرند آدمی که ماه ها به صورت هر روزه وقتش را توی این بازی تلف می کند لابد آدم بیکار و بی هدف و حتی افسرده ای است  و در نتیجه ی بیکاری فقیر هم است و پولی ندارد خرج کند و در نتیجه تر با خود می گویند "برنده ش کنیم خوش بشه یه کم!"

انی وی من یک ماه بود توی یک مرحله گیر کرده بودم. هر روز ساعت ها بازی کردم. کار به جایی رسید که از آقایون هم نا امید شدم. در آستانه ی سال نو تصمیم گرفتم درست مثل یک مرد بازی را از گوشی ام پاک کنم و به جایش برنامه ای 504 ی، پیکچر دیکشنری ای چیزی نصب کنم و وقتم را صرف کار مفیدتری کنم. مورخ 1 فروردین خیلی شجاعانه رفتم برای بازی خداحافظی... و خب چه شد؟؟؟ من در کمال شگفتی و خیلی راحت و بیخود و بی استرس در مرحله کذایی برنده شدم... کاش داستان همین جا تمام می شد... آقایان تصمیم به اغوای من گرفتند! به من پیغام داده شد که اگر بروم کندی کراش سودا را نصب کنم صد سکه ی طلا جایزه می گیرم... انتظارتان لابد اینجای داستان این است که من همچنان مثل یک مرد پای تصمیمم ایستاده باشم و به استکبار مشت کوبیده باشم و فلان... خب زهی خیال باطل.... داستان هنوز به جای آموزنده اش نرسیده. من هرگز در عمرم صد سکه طلا نداشته ام... حتی یکی هم نداشته ام... خب روشن است که اسیر توطئه شدم! حالا یک هفته است که من نه فقط یک معتاد به کندی کراش هستم بلکه یک معتاد به کندی کراش سودا نیز می باشم. صد سکه ی طلا را هم خرج کرده ام و دوباره فقیر شده ام.
و خب اگر تا اینجا این پست بسیار آموزنده را دنبال کرده اید خوش به حالتان چون بالاخره به قسمت خیلی آموزشی رسیدیم.

"از تصمیم جدید سال نویی دست بردارید! با ضریب اطمینانی نزدیک به صد این داستان بلایی ست که دیر یا زود بر سر تمامی تصمیمات سال نو می آید."