نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

ساعت 4 شب(یا صبح؟)  پای عکسی از خاطره ی چند سال قبل تر ِ اینستاگرام آدمی که حتی نمی شناسی خوانده باشی : "یاد باد آن روزگاران... یاد باد..." و چیزی چنگ کشیده باشد به تنت... با اندوه خوابیده باشی و تمام ِ روز بعدش هم حتی اندوه باقی باشد...

دارم فکر می کنم که اندوه باید لباس می بود... از تن در آوردنی. نیست اما. اندوه لباس نیست... انتخاب هم نیست. اندوه زیر پوست آدم هاست... همیشه ماندنی... همیشه جاری... بروی، بمانی، بخوابی... بخندی حتی... قرار نیست برود... تمام شود. همان جای همیشه است... نزدیک ترین جا به آدم... زیر پوست...


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/۱/۱٧ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()