نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 

 

اینو در نتیجه ی تنبلی بی حدم تا به حال ننوشتم!

همون شب وقتی حرفمون تموم شد باخودم گفتم باید بیام بنویسم... بیام بنویسم که چندوقت قبلترش به این فک کرده بودم که نکنه اینقد همدیگرو ندیدیم که دیگه حرفامون تموم شده و دوستای هم نیستیم... از اون دوستای نزدیک منظورمه! البته لازم به ذکره که حتی تو اون چند وقت مذکور هم تو تنها مهمونی بودی که دوس داشتم دعوتش کنم خونه م!  انی وی همون شب یهو بیشتر از همیشه فهمیدم که ما لابد قرار بر اینه که همیشه با هم دوست بمونیم! اهمیتی هم نداره چند سال همدیگرو نبینیم و چند ماه با هم حرف نزنیم... حتی با اینکه من عمیقن دلم می خواست توی یه شهر بودیم و من از بی دوستی نمی مردم! فکر می کنم یه چیز بی تغییری هست که همیشه همونجا مونده... همونجا توی اون همه ساعتای بیکاری بین کلاسا که توی اون دانشکده ی همیشه مسخره روی نیمکتا می نشستیم و می تونستیم بی وقفه راجع به تموم آدما و مسائل دنیا حرف بزنیم! و اینو گذشتن هیچ زمانی نمی تونه عوض کنه...

 

 

*ما
کاشفان کوچه‌ی بن‌بستیم
حرف‌های خسته‌ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند .  

"گروس عبدالملکیان"

 

 


برچسب‌ها:
+ تاريخ ۱۳٩٤/۳/۱٤ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده El نظرات ()