نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
just ghor ghor
ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٧ : توسط : El

 

از نقاشی کردن بدم اومده و این اتفاق خیلی خیلی بدیه! در این حد که دوس دارم هرچی تا حالا کشیدمو پاره کنم! در این حدتر که فک کردم پا شم برم یه رشته ی مسخره پیدا کنم و درس بخونم! البته که یه کم تمرکز رو خاطرات دوران دانشگاهم کافی بود تا قضیه کنسل شه! دلم یه تغییر کلی و بزرگ می خواد... یه کاری که تا به حال امتحانش نکرده باشم و عاشقش بشم! و یه کاری هم می خوام که بشه ازش پول دربیارم! نمی دونم چرا اینقدر دلم پول می خواد! درواقع دلم خرید کردن می خواد! خرید کردن بی استرس و بی حساب و کتاب و چرتکه انداختن....! و پول لازمه ش رو اصلن ندارم! حتی نوشتن و کتاب خوندن و فیلم دیدن هم آرومم نمی کنه... این وسط همه ش هم با پسره می ریم خرید وسایل خونه! و از اونجایی که همه ی شرایطی که برای همه ی دنیا خوشحال کننده س همیشه برای من پر از پیچیدگی میشه... طبق معمول به دلایلی که الان حوصله ی توضیحش رو ندارم کلی تحت فشارم...:( و چون اینجور مواقع به خوردن علاقه مند میشم و الان هم متاسفانه فصل بستنیه  وزن اضافه کردم... اونم در شرایطی که تصمیم دارم 5 الی 7 کیلو کم کنم! همه هم بهم می گن زشت شدم که این همه لاغر شدم! ولی من اهمیت نمی دم و هی می خوام به حول و قوه ی الهی زشت تر بشم! خیلی وقت بود غرغر ننوشته بودم! با اینکه جا داره یه مقدار بیشتری هم غرغر کنم ولی فعلن کافیه...