نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تورا که با هزارسال بارش شبانه روزهم دل تو وا نمی شود
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٠ : توسط : El

 

من همه ش می ترسم... انگار می خوام خودمو از همه چی رها کنم. حتی نه فقط از موجودات زنده... من از وابسته شدن به هر چیز و هر جایی می ترسم! مثلن من می خواستم هیچ وسیله ای برای خونه ی خودم نخرم. دوس داشتم یه خونه ی ساده ی خلوت داشته باشم و سعیمونو بکنیم از ایران بریم. بعد الان همه چیز یه جور مسخره ای شده که مجبوریم این برنامه رو 2-3سال عقب بندازیم. و از اونجایی که همه هم با این تصمیم مخالفن(فک کنم قبلنم گفته بودم ما یه فامیل خیلی مهربون داریم که در کوچکترین زوایای زندگیت برای اینکه کاری رو بکنی که اونا فک می کنن درسته با محبت زیاد خفه ت می کنن!) دیگه هربار که منو می بینن کلیه ی بلایا و حوادثی که در قرن اخیر برای مهاجرین ایرانی رخ داده و بدبخت و پشیمونشون کرده رو مبسوط شرح میدن...:| خلاصه ش اینکه درنهایت قرار شد برای اینکه دست از به گ... دادن ما بردارن جوری وانمود کنیم که انگار اصلن همچین برنامه ای نداریم! و خب مقدماتشو فراهم کنیم و بعد اگه دوسال دیگه هنوزم دلمون خواست بریم اون موقع بریم. نتیجه این تصمیم این شده که من مجبور شدم کلی چیز میز بخرم. بعد خب طبیعیه که من هرچی می خرم و دوس دارم... و از این دوس داشتن استرس می گیرم! چون می ترسم چند سال دیگه به خونه مو 4تا کاسه بشقاب و اینا وابستگی عاطفی پیدا کنم:| و بعدش همین جا بمونم و بعدترش پشیمون شم. الان یه حالت سرگردونی دارم از اینکه آینده م مشخص نیس! هرچقدر هم که تلاش می کنم(واقعن تلاش می کنم) فقط به زمان حال فک کنم هی نمیشه:(( و به همه ی اونایی که الان دارن واسه تک تک خریداشون ذوق می کنن حسادت می کنم!

گاهی آرزو می کنم کاش یه زندگی نرمال می داشتم... اگه مامانم نمی مرد خیلی چیزا عوض می شد تو زندگیم. یکیش این بود که لابد به فکر اینکه باید از اینجا برم نمی افتادم و اینقد آواره و سرگردون نبودم! فک می کنم کسی که مامان یا باباش تو بیست و چند سالگیش می میره شانس نرمال زندگی کردن رو واسه همیشه از دست می ده! چون یه زوایایی  از زندگی آدمو تحت تاثیر قرار میده که قبلش حتی فکرشم نمی تونی بکنی و اونایی هم که تو این زمینه شعار میدن واقعن حالمو بد می کنن! دوس دارم به همشون بگم هروقت مامان بابات تو بیست و چند سالگیت مرد و هنوز نرمال و سالم زندگی کردی بعدش بیا حرف بزن و من اون موقع بهت گوش میدم! منظورم البته ظاهر زندگی نیس! چون در ظاهر من موجود خیلی خوشحال و نرمالی هستم! ولی خب این فقط و فقط ظاهر قضیه س.... پست سارا رو می خوندم بعد یاد این آهنگ افتادم که زیاد تو ذهنم تکرار میشه... "من به روزای شاد مشکوکم... شک دارم ختم ماجرا اینجاست..." و واقعن همینه... منم مث سارا همیشه فک می کنم همون وقتی که من خوشحالم یه چیز بد یه جا داره اتفاق میفته که من هنوز ازش بی خبرم.... و این فکر آخر منو می کشه!:(

 

*چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟

چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

 

هوشنگ ابتهاج