نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
آخ :((
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٩ : توسط : El

 

سالی پیش از این که بمیرد گفتمش  "دا" بیا بریم  تو پارک کنار رود خونه بشینیم  خُلقت باز بشه . گفت ای دا !  کجا برُم که دلم را با خودم نبرده  باشم....

 

 

از اینجا .... http://parandnilgoon.persianblog.ir/post/27/